اخبارمسابقات

مسابقات استاني سبك شائولين سرخ در تاريخ ۲۳ارديبهشت برگزار مي گردد .نفرات جهت شركت در مسابقات آماده باشند

شيطان در كمين انسان

روزی در محضر استاد نشسته بودیم و ایشان با همان کلام شیوا و زیبایش برای ما از وقایع و خاطرات می گفت

او در مورد پسری گفت که دو روز قبل نیم ساعت به شیطان سجده کرده بود

و دست خداوند او را از انجا دور کرده بود و به نزد استاد اورده بود

من هم مانند دوران مدرسه بی اجازه نکته ای پراندم:

))بعد از سجده  به شیطان بود که  شیطان او را به نزد شما فرستاد))

نمی دانم که استاد نشنید و یا نخواست که بشنود

به هر حال این حرف و نقش شیطان در اشنایی ان پسر با عرفان نادیده گرفته شد و سر خط صحبت  به سوی دیگری رفت

به نظر من زمانی که ان پسر با فروتنی تمام در مقابل کسی غیر از خودش سر به خاک سایید نشان داد که توانسته از محدوده غرور و خود بزرگ بینی رها شود و پا به حدود و ثغور اتکال و اعتماد بگذارد

و در این جا بود که جناب شیطان نگاهی از سر رافت به او انداخته و با لبخندی زیبا او را به سوی مرحله بعدی که ارامیدن در اغوش ارامش الهی باشد رهنمون ساخته است.

شیطان در زمانی که او سجده کرده بود به درونش می نگریست و مترصد یک نقطه کوچک بود

نقطه ای از میل و خواهش

نقطه ای از آآآآززز و حرص

نقطه ای از ارزوها و هوسها

و او منتظر بود تا ببیند

 که سجده این جوان بی پناه به چه نیتی است؟

ایا توقعی از این سجده دارد؟

یا تنها از تنهایی و استیصال به او پناه اورده است؟

نگاهی به درونش انداخت تا ببیند او

به نیت کسب قدرت سجده می کند و یا به نیت انتقام گرفتن از کسی؟

نیم نگاهی انداخت تا بفهمد او از کسی نفرت دارد و یا ارزوی بدبختی کسی را دارد؟

و چون دید که او هیچ کدام از اینها را در وجودش ندارد

فهمید که این جوان دیگر در این مدرسه چیزی برای اموختن ندارد

متوجه شد که او و دیگر شیاطین تمام دروس لازم را به اواموخته

اند

 ( نتیجه همه ان دروس منجر به بی پناهی و اقرار به عجز او شده بود)

شاید ان شیاطین درسهایی را به نام خداوند به او داده بودند

اما نامها تغییری در نتیجه نخواهد داد

بسیاری از جوانان در کشورهای پیشرفته و پسرفته دنیا از خدایی

که کشیشان و خاخامها و راهبها برایشان ساخته و پرداخته اند به

شیطان و دوستانش پناه می برند

اما نتیجه یکی است

در پایان جوانان روشن ضمیر عاجز می شوند

 از ترس

از نفرت

از دوییت حاکم بر عرفان دودویی

و این عجز و تاریکی ناشی از ان است که 

 اولین قدم عملی برای 

دیدن نور و روشنایی است

اگر ما بخواهیم به سوی روشنایی حرکت کنیم

می بایست در اولین گام در تاریکی بودنمان را بپذیریم

و در دومین گام به عجزمان در مقابل رهایی از ان تاریکی اقرار کنیم

و ان پسر گوش به فرمان استاد درونش

سجده کرد به شیطان

او تاریکی وجود را پذیرفت

و با سجده اش اقرار کرد به عجزش در مقابل مظهر تاریکی (شیطان)

و سپس راهی باز شد به سوی روشنایی

این تمام حرفی بود که دوست داشتم تا انروز در موردش صحبت کنیم

 

و با این بحث تمام کسانی که هر کدام به نوعی در راه روشنایی و

نور بودند می فهمیدند که شیطان و یاران وفادارش نقش بسیار

مهمی در راهنمایی و ارشاد انها به سوی نور داشته اند

انها انقدر فرد را فشار می دهند تا از تاریکی بی زار شود و در

جستجوی راهی برای رهایی باشد

این کم کاری است؟

این فداکاری بسیار بزرگی است که انها به عهده گرفته اند

چون هزاران سال است که به انسانها کمک می کنند تا به خداوند

خویش نزدیکتر شوند

و انسانها به جای تشکر و قدردانی از انها

مدام انها را لعنت می کنند

و انها انقدر بزرگوار هستند که تمام این لعنت ها را نادیده می

گیرند و همچنان به نحو احسنت به فشردن انسانها در پیله حماقت

خویش ادامه می دهند

انقدر شریف هستند که از دست ادمها عصبانی نمی شوند و فرمانی

را که به انها داده شده (از سوی خداوند)

مبنی بر ازمایش و فشردن انسانها را به طور تمام و کمال انجام

می دهند

ایا انصاف است که در بیشتر کلاسهای معنوی از انها با نام ملعون

و .... یاد شود

اگر انها نبودند که در و پنجره تمام کلاسهای عرفانی و ری کی و

متافیزیک می بایست تخته می شد

استاد عزیزم این مطلب را نوشتم تا بدانید

تمام کاینات را یگانه می دانم

و تمام چرخ کائنات را در دستان خداوند احد و واحد می بینم

و زمانی که می گوییم

لا موجود الا الله

با تمام پیکر انرا می بایست درک کنیم

و تا زمانی که با طرح نام شیطان به عنوان موجودی بد کائنات را

به دوقسمت خوب و بد تقسیم می کنیم

نمی توانیم به راحتی هدیه وحدت وجود را به عزیزانمان هدیه بدهیم

امیددارم که این متن را ناشی از احترام من به شیطان ندانید

بلکه انرا نشانه این بدانید که برای من شیطان هم مانند تمام

افریدگان دیگر خدواند  است

و او هم شامل شعر

ابر و باد و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف اری و به غفلت نخوری

می شود

و او را به همان چشمی می نگرم که یک گیاه یک حیوان و یک دوست را می نگرم

و می دانم که او در هر قدم درسی و در هر نفس پیامی برایم دارد

و همیشه به عجزم در مقابل میل به انجام ان پیشنهاد اقرار می کنم و سپس از او تشکر می کنم

و ان میل مانند بادی وزان از وجودم خارج می شود و به دنبال فردی می رود که بخواهد در برابرش

مقاومت کند

 یا ان میل را در درونش بکشد

 و یا انرا سرکوب

  یا کنترل کند

و تنها هدف ان میل و هوس و شیطان رجیم ان است که به ان فرد اموزش دهد

جنگیدن و سرکوب کردن و کنترل کردن و نابود کردن در کائنات جوابگوی نخواهد بود

پس

بهتر است راهی دیگر را بیازماییم

رها بودن و فروتن بودن در مقابل همه

حتی شیطان

 

 

داستان های پند آموز

روزی در معبدی تانترایی راهب بزرگ و شاگردانش مشغول مراقبه و تمرینات مخصوص بودند

شاگردان منتظر بودند که بعد از همه این تمرینات بتوانند که در آخرین امتحان  شرکت کنند

اخرین امتحان مشخص می کرد که کدامیک برای استاد شدن اماده است و کدامین برای دوباره شروع کردن تمرینات (از اول)

انها در اضطراب بودند و می دانستند که این ازمون نقشی حیاتی در رشد معنوی انها دارد

انها چوب استاد را می دیدند که با لبخند به انها می نگرد و منتظر است که با هر جواب اشتباه انها را بنوازد

انها استاد را می دیدند که به انها می نگرد و گویا پیشاپیش می داند که چه کسی از این میدان پیروز بیرون می اید

آیا او نور آنها را می دید؟

شاید

کم کم زمان آزمون نزدیک می شد

عودها را روشن کردند

شمعها شعله کشیدند

و همزمان با دعای آغاز

حضور راهنمایان روحی و راهنمایان دیگر پررنگ و پررنگ تر شد

آنها هم آمده بودند تا ببینند این بارچه کسی از پس این ازمون مهلک بر می اید

انها می دانستند که اشخاصی که از پس این ازمون بر ایند به زودی جزو راهنمایان خواهند شد و درجهان اثیری سفلی دانشجویانی را در اختیارشان خواهند گذاشت

عده ای از شاگردان فکر می کردند که ازمون در مورد

یک یانترای خاص است

عده ای دیگر مخالف بودند و فکر می کردند یک (کوان)بسیار مشکل است

تعدادی دیگر می اندیشیدند که پرواز روح است و خواندن کتیبه های دور از دسترسی که در معبد کوهستانی مخفی شده

و شماری می اندیشیدند که این ازمون بر اساس مهارتهای جسمی انها بنا شده است و به گرم کردن بدن و عضلات خویش مشغول بودند

استاد و راهنمایان به ریش انها می خندیدند

و چوب استاد بلندتر از انها می خندید

استاد سوال را پرسید:

مقدسترین جای این معبد کجاست؟

 

 

 

تمامی شاگردان بهت زده شدند

انها توقع هر سوال سخت و ازمون مشکلی را داشتند

اما این سوال هیچ بود

بسیار ساده و اسان بود

از این راحتتر هم مگر می شد؟

احتمالا استاد شوخی می کرد

تعدادی لبخندی زدند

و چوب استاد خوشحال و خندان به خدمتشان رسید

زمانی که انها از بهت در امدند

تعداد زیادی دستانشان را بلند کردند و

اماده بودند برای دادن جواب

و گرفتن اخرین همسویی

و خواندن اخرین سوترا

و استاد شدن

زهی خیال باطل

انها جواب را گفتند:

مقدس ترین جای معبد جایگاهی بود که مجسمه طلایی بودا را نهاده بودند

و انها به جای همسویی و سوترا مورد نوازش دردناک چوب استاد قرار گرفتند

و از سالن به بیرون گریختند

تعداد اندکی مانده بودند

چند تایی بیشتر فکر کردند و گفتند سمت راست مجسمه

انها هم به سرنوشت قبلی ها دچار شدند

انها برای خود دلایلی داشتند

دست راست بودا بالا است

چشم راستش بازتر است

سمت راست جایگاه نیروهای خورشید است

و ..............

 

 

تعدادی دیگر با دیدن این اتفاق گفتند:

 پس حتما  سمت چپ است

و انها هم خوراک خوش مزه ای برای ترکه البالو بودند

یکی از دو نفر باقیمانده باز هم فکر کرد

بسیار عمیق فکر کرد

و به خاطر اورد درسی بسیار قدیمی را:

((((هر چه در بالا هست در پایین نیز هست))))

و با لبخندی پاسخ داد :

مقدسترین جای معبد دستشویی و توالت ان است

در کمال تعجب

چوب از جای خود تکان نخورد

و تحسین راهنمایان بلند شد

 

 

 

اما در استاد هیچ نشانه ای از پذیرش نبود

استاد او را به اتاقی مخفی فرستاد تا یک سال اینده را با راهنمای

روحی خودش به خلوت بنشیند

 

تنها یک نفر باقی مانده بود

از 313 نفر تنها یک نفر بر جای خویش نشسته بود

او در حال خویش نبود

به ارامی حول محور ستون فقراتش می چرخید

گاهی در جهت عقربه های ساعت و گاهی در خلاف جهت انها

او تسلیم بود در مقابل چیزی که او را می چرخاند

او تسلیم بود و رها

گویی که در رودی جاری می زیید

و برای ماندن روی اب و پیش رفتن در رود تنها و تنها به نیروی

اب اعتماد کرده است

و ان نیروی نامریی او را به پیش می برد

استاد از او پرسید مقدسترین جای این معبد کجاست؟

مجسمه و محل خواند اوراد و مانتراها؟

یا دستشویی ؟یا اشپزخانه؟ یا اتاق خواب ؟یا راهروها؟ یا اب انبار ؟یا حیاط ؟یا پشت بام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دهانش باز شد و همراه بویی خوش و عطری دلپذیر پاسخ داد:

((((((((((((((((((((((((((نمی دانم)))))))))))))))))))))))))

 

و این جا بود که دروازه های عالم اثیری باز شدند و نور زیبای ان

تاریکی درون معبد را روشن کرد

گویا که این کلمه کلیدی بود برای باز کردن ان دروازه ها

که هزاران سال هزاران سالک برای یافتنش به همه

 کتابها و سوتراها

و اساتید مراجعه کرده بودند

هزاران کیلومتر را زیر پا گذاشته بودند تا بیابند ان کلید را

و در نهایت با کوله باری پر از دانش و (سواد) به شهر خویش

بازگشته بودند

انها دانش را انتقال می دادند و سواد را

اما عاجز بودند از انتقال کلید دروازه های جهان اثیری

انها هیچ گاه نفهمیدند که کلید همیشه در جیبشان بوده و انها ندیده

اند ان کلید گرانبها را

 

استاد از خود بی خود شد

راهنمایان و ارواح حاضر هلهله می کردند

استاد به نهایت راهش نزدیک شده بود او کسی را یافته بود که

(((((((((نمی دانست)))))))))

او آگاهانه نمی دانست و این اگاهانه ندانستن سختترین ازمون و

بالاترین مرحله ان معبد بود

و اکنون که استاد جانشینی یافته بود می توانست که خود را برای

ترک جهان فیزیکی اماده سازد

دوستانش و همکارانش در تهیه جشنی بزرگ بودند که به محض

ورود او به جهان برتر مقدمش را گرامی بدارند و در شادیش سهیم

باشند

راهنمای روحی ان جوان به خود می بالید و خوشحال بود که در

سایه تمرینات معبد

همسویی ها

و اراده و پشتکار جسم و ذهن ان جوان

او توانسته بود که پیامهایش را به درستی  انتقال دهد

ان جوان هنوز در وادی ندانستن غوطه ور بود

او نشئه نادانشی را با تمام وجودش حس می کرد

او هرچه را که اموخته بود به اگاهی ناب تبدیل کرده بود

و این اگاهی ناب و ان دانش ها

همان داستان قدیمی تبدیل مس به طلا است

او مس دانستنی ها را با اکسیر عشق و اقرار به عجز در مقابل

جهل تبدیل به طلای اگاهی و خرد ناب کرد

او اکنون اماده بود که به میان جاهلان برود و انها را با صبر و

عشق فراوان به سوی یافتن طلای وجودشان هدایت کند

او اماده بود که به میان کسانی برود که فکر می کردند می دانند و

اماده بود که با هدیه کردن عشقش به انها 

انها را بیدار کند

تا انها بفهمند تفاوت

نااگاهانه دانستن را

و اگاهانه ندانستن را 

هلهله حاضران ارام ارام جای خود را به سکوت داد انها منتظر

واقعه ای بودند

کم کم به جوان نزدیک می شدند و دور او حلقه ای تشکیل می

دادند

جوان در میان حلقه بود و راهنمایان دور تا دورش 

استاد بر بالای سر جوان ایستاده بود و چوب دستش درخششی

خاص گرفته بود

جو سالن به شدت مغناطیسی شده بود

راهنمایان و استاد و جوان همه با هم در جهت عقربه های ساعت می چرخیدند

صحنه ای بسیار زیبا بود

سرعت و قدرت چرخش همه با دقت بسیاری تنظیم شده بود

و نکته جالب این جا بود که سرعتها خود به خود تنظیم می شد

مانند موسیقی جویباری که در حال جاری و ساری بودن به سوی اقیانوس است

مانند موسیقی بادی که به سوی شمال می وزد

و ان اتفاق افتاد

شمعها شعله کشیدند و خاموش شدند

نوری بسیار ضخیم و مهیب از بالاترین نقطه گنبد معبد وارد معبد

شد سه دور در درون حلقه چرخید

 و از پشت کمر (اناهاتا از پشت)

استاد وارد بدنش شد  این کار استاد را به لرزه انداخت

تمام وجودش خم و راست می شد

گویی که جسمش طاقت حمل ان نور را در درونش نداشت

ضجه می زد و فریاد می کشید

و ناگاه نور از درونش به سوی دست راستش رفت و از کف دست

راست او وارد وجود شاگرد جوان شد

جوان به هوا بلند شد و در هوا معلق گشت

. به سرعت می چرخید

تمام راهنمایان مانند کسانی که مست الستش هستند می چرخیدند و

می خندیدند

مجلس در اوج شورو حال بود

موسیقی کائنات با قدرت تمام می نواخت

و هر ضربه اش تمام معبد را به لرزش می انداخت

ان نور عجیب که بویی بسیار خوش داشت تمام وجود شاگرد را

سوزاند و جای سیاهی ها را با نورش پر کرد

هرچه ناخالصی در چاکراهایش بود مانند کیسه شنی که در اب

رودی جاری حل می شود  حل شد و جایش را ابی روان و نوری

جاری پر کرد

و همه اینها پاداشی بود که به او داده شد

چون

اقرار کرد به عجزش در مقابل جهل

و اعتراف کرد که نمی دانم

(((((((((((((((نمی دانم))))))))))))))))

 

ان نور هدیه ای به او داد:

جواب تمام پرسشهایی را که می شود پرسید

ان نور از ساهاسرارا وارد شد

اجنا را تا منتهی الیه خارجیش گشود

ویشودهی را متلاشی کرد تا جوان برای ساعتهای متوالی ضجه بزند و بگرید

و رسید به اناه اتا

و اتش زد به انجا

جوان زاری می کرد و از اتشی که در درونش بود می نالید

این هم جزوی از مراسم بود

اناهاتا پاک شد

و نور از قلبش به سوی دو کتفش و دو دستش جاری شد و رفت تا کف دستانش

و مانند انفجاری از کف دستانش بیرون زد

او اخرین همسویی را دریافت کرده بود

و اخرین سوترا را هم دریافت کرده بود

مراسم به پایان رسیده بود

نور به وجود استاد بازگشت

او را مسح کرد

و سه دور دور حلقه چرخید

و از پایین ترین نقطه کف معبد به زمین بازگشت

راهنماها به راه خویش رفتند

استاد مست و مدهوش به اتاقش رفت

و جوان در میان سالن معبد می گریست و زار می زد

زار می زد زار می زد

اشکهایش لباسهای رو و زیرش را خیس کرده بودند

و او می دانست که می بایست بگرید وگرنه منفجر خواهد شد

باقی شاگردان در خارج معبد ایستاده بودند

انها نور ها را دیده بودند و موسیقی را شنیده بودند و ارزو کرده بودند که ای کاش انجا بودند

و فریاد ها و زاری های جوان را هم شنیدند و ارزویشان را پس گرفتند

انها همان کسانی بودند که اسانترین سوال را با احمقانه ترین جواب پاسخ دادند

و نمی دانستند که اسانترین سوال است که فرد را از درون می درد

و او را به خویشتن خویش می رساند

نمی دانستند که اسانترین تکنیک است که فرد را از درون می درد

و او را به خویشتن خویش می رساند

و انها هنوز نمی دانستند که (((((((((((ندانستن بود))))))))) که ان

جوان را به جرگه اساتید وارد کرد

و انها هم چنان اسیر آآآآززز خواهند ماند

چون همواره می خواهند بیشتر بدانند و بیشتر بدانند

تا بتوانند به جایگاه ان جوان برسند

بی شک روزی خواهند رسید

روزی

 

راهبه به این جا که رسید نفسی تازه کرد و لبخندی زد

پرسید ایا ابی میل داری؟

گفتم سیرابم

پرسید غذایی برایت بیاورم؟

گفتم سیر سیرم

پرسید جایی برایت بیاندازم تا اندکی بیاسایی؟

گفتم اسوده ام

لبخندی زد و

پرسید راز جاودانگی چیست؟

و چشمان عجیب و زیبایش را عمیقا به چشمانم دوخت

گفتم:

((((((((((((((((((((((نمی دانم)))))))))))))))))))))

و لبخندی زدم

 

سخنان عرفانی

سال نورابا سخنی از مولای متقیان حضرت علی (ع) آغاز میکنیم امیر المومنین  می فرماید:                                             

خداوندا دل مراروشن وتابناک،قدم های مراثابت واستوار گردان وگردن مراکشیده وراست .دیدگان مرابیناوپرنور وبدن مراسالم وقوی نگاهدار تااین همه رادرراه کمک به خلق وبهبودجامعه ای که در میان آن زندگی می کنیم بکارببرم.                            

اتمام سال نمودی از قیامت فرضی می باشد ماباید از خود بپرسیم که دراین سال چه قدر فعالیت الهی ودینی کردیم چقدر کار های ثواب در حق خلق خداکردیم واگر جوابی نداشته باشیم این سال وعمرمان بدون هیچ ثوابی به اتمام رسیده.قیامت هم به این صورت است در موقع مردن  فکر میکنیم دراین مدت زندگی آیا توشعه ای برای خود جمع کردیم آیا فریب این دنیای مادی را نخورده ایم وبرای آخرت چیزی اندوخته ایم .وااسفا برای ان دسته افرادی که هیچ توشعه ای نداشتند ووقتی میمیرند تازه می فهمند که چه قدر در این دنیا بیهوده زندگی می کردند.ماشین آخرین مدل ،خانه های رنگارنگ وشیک،مهمانی هاو ولخرجی های آنچنانی ،مال اندوزی های فراوان ،بی حجابی ها وفساد های اخلاقی،حسدهاوغیبت کردن هاو.........هیچ کدام به دردش نمیخورد ودر عالم برزخ فریاد می زند خدایا فقط یک فرصت چند دقیقه ای به من بده تا جبران کنم ولی حیف که دیگر برای همیشه این امر غیر ممکن است وفرشتگان مهر خاموشی بردهان شخص می زنند ومی گویند جای تودیگر در جهنم است بیهوده فریاد نزن.ما تا یک فیلم ترسناک می بینیم تا چندشب اگر یک صدای کوچک هم از اتاقمان بیاید می ترسیم چون هنوز ذهنیت این فیلم درفکر مان هست بااین که فیلم در حقیقت حقه ای بیش نیست وبازهم می دانیم ولی می ترسیم پس چرا انسان قیامت وروز معاد که هزاران پیامبر بادلایل معلوم وامامان وعلمابشارت آن راداده اند واین روز برای افراد مادی گرا روز وحشت وعذاب است بازهم ما آن راقبول نداریم چقدر انسان می تواند کم فکر وبی عقل باشد.مردم مانمی دانند که مابرای سختی وامتحان به این دنیا آمده ایم نه برای خوش گذرانی وبه قول بعضی ها عشق وحال.امام علی با آن همه اعمال نیک وسرشت زیبابازهم ازترس عاقبت خود بر سرچاه هایی که خود حفرکرده بود غش می کرد وای بر روزگار ما که زره ای از کارهای این امام را هم مانکرده ایم .امیداست که در سال جدید تمام انسانها به خودشان بیایند ودر راه آباد کردن آخرت خویش تلاش کنندودر آخر شعری راتقدیمتان می نمایم که اگر انسانها مضمون آن رادرک کنند به سعادتی خیر خواهند رسید.                                            

همه روزه روزه بودن         همه شب نماز کردن

همه ساله در پی حج          سفر    حجاز   کردن

به  مساجد و  معابد           همه اعتکاف جستن

زملاهی ومناهی             همه احتراز کردن

شب جمعه هانخفتن           بخدای رازگفتن

زوجود بی نیازش            طلب نیاز کردن

به خداقسم که کس را        ثمرآنقدرنبخشد

که به روی مستمندی        در بسته باز کردن

 

به امید ظهور آقا امام زمان

 

دوستار شماعلیرضاجلالی

تبریک سال نو

 

ای دگرگون ساز دل هاودیدگان       ای گرداننده روزان وشبان

وای نوکننده احوال مردمان    حال مارا  ازاینکه هست به گردان

باسلام وصلوات برخاتم انبیاء وتبریک سال نو،درسال جدید شادکامی وبهروزی را برای تمام ورزشکاران عزیز آرزومندم . 

از تمامی شما عزیزانی که در سال گذشته لطف داشتید وبه وبلاگ این جانب توجه کردید وبانظرات خود مرا درامر اطلاع رسانی دراین وبلاگ کمک کردید بسیار سپاسگذارم وبه تمامی شما عزیزان قول میدهم که درسال جدید مطالب جالب تر ومفید تری به شما عزیزان ارائه دهم .لازم به ذکر است بعضی از مطالب را اینجانب در وبلاگ قرار نمیدهم وعده ای از دوستان به این جانب کمک می کنند مطالبی که از این جانب در وبلاگ درج می شود از روی خودنمایی نیست واین دوستان به دلیل علاقه ای که به این جانب دارن این موارد را از بنده اطلاع می دهند  .در پایان ازشما عزیزان بسیار سپاسگذار وسال خوبی را برای شما آرزو میکنم     

دوستار همیشگی شما علیرضاجلالی