داستان های پند آموز
روزی در معبدی تانترایی راهب بزرگ و شاگردانش مشغول مراقبه و تمرینات مخصوص بودند
شاگردان منتظر بودند که بعد از همه این تمرینات بتوانند که در آخرین امتحان شرکت کنند
اخرین امتحان مشخص می کرد که کدامیک برای استاد شدن اماده است و کدامین برای دوباره شروع کردن تمرینات (از اول)
انها در اضطراب بودند و می دانستند که این ازمون نقشی حیاتی در رشد معنوی انها دارد
انها چوب استاد را می دیدند که با لبخند به انها می نگرد و منتظر است که با هر جواب اشتباه انها را بنوازد
انها استاد را می دیدند که به انها می نگرد و گویا پیشاپیش می داند که چه کسی از این میدان پیروز بیرون می اید
آیا او نور آنها را می دید؟
شاید
کم کم زمان آزمون نزدیک می شد
عودها را روشن کردند
شمعها شعله کشیدند
و همزمان با دعای آغاز
حضور راهنمایان روحی و راهنمایان دیگر پررنگ و پررنگ تر شد
آنها هم آمده بودند تا ببینند این بارچه کسی از پس این ازمون مهلک بر می اید
انها می دانستند که اشخاصی که از پس این ازمون بر ایند به زودی جزو راهنمایان خواهند شد و درجهان اثیری سفلی دانشجویانی را در اختیارشان خواهند گذاشت
عده ای از شاگردان فکر می کردند که ازمون در مورد
یک یانترای خاص است
عده ای دیگر مخالف بودند و فکر می کردند یک (کوان)بسیار مشکل است
تعدادی دیگر می اندیشیدند که پرواز روح است و خواندن کتیبه های دور از دسترسی که در معبد کوهستانی مخفی شده
و شماری می اندیشیدند که این ازمون بر اساس مهارتهای جسمی انها بنا شده است و به گرم کردن بدن و عضلات خویش مشغول بودند
استاد و راهنمایان به ریش انها می خندیدند
و چوب استاد بلندتر از انها می خندید
استاد سوال را پرسید:
مقدسترین جای این معبد کجاست؟
تمامی شاگردان بهت زده شدند
انها توقع هر سوال سخت و ازمون مشکلی را داشتند
اما این سوال هیچ بود
بسیار ساده و اسان بود
از این راحتتر هم مگر می شد؟
احتمالا استاد شوخی می کرد
تعدادی لبخندی زدند
و چوب استاد خوشحال و خندان به خدمتشان رسید
زمانی که انها از بهت در امدند
تعداد زیادی دستانشان را بلند کردند و
اماده بودند برای دادن جواب
و گرفتن اخرین همسویی
و خواندن اخرین سوترا
و استاد شدن
زهی خیال باطل
انها جواب را گفتند:
مقدس ترین جای معبد جایگاهی بود که مجسمه طلایی بودا را نهاده بودند
و انها به جای همسویی و سوترا مورد نوازش دردناک چوب استاد قرار گرفتند
و از سالن به بیرون گریختند
تعداد اندکی مانده بودند
چند تایی بیشتر فکر کردند و گفتند سمت راست مجسمه
انها هم به سرنوشت قبلی ها دچار شدند
انها برای خود دلایلی داشتند
دست راست بودا بالا است
چشم راستش بازتر است
سمت راست جایگاه نیروهای خورشید است
و ..............
تعدادی دیگر با دیدن این اتفاق گفتند:
پس حتما سمت چپ است
و انها هم خوراک خوش مزه ای برای ترکه البالو بودند
یکی از دو نفر باقیمانده باز هم فکر کرد
بسیار عمیق فکر کرد
و به خاطر اورد درسی بسیار قدیمی را:
((((هر چه در بالا هست در پایین نیز هست))))
و با لبخندی پاسخ داد :
مقدسترین جای معبد دستشویی و توالت ان است
در کمال تعجب
چوب از جای خود تکان نخورد
و تحسین راهنمایان بلند شد
اما در استاد هیچ نشانه ای از پذیرش نبود
استاد او را به اتاقی مخفی فرستاد تا یک سال اینده را با راهنمای
روحی خودش به خلوت بنشیند
تنها یک نفر باقی مانده بود
از 313 نفر تنها یک نفر بر جای خویش نشسته بود
او در حال خویش نبود
به ارامی حول محور ستون فقراتش می چرخید
گاهی در جهت عقربه های ساعت و گاهی در خلاف جهت انها
او تسلیم بود در مقابل چیزی که او را می چرخاند
او تسلیم بود و رها
گویی که در رودی جاری می زیید
و برای ماندن روی اب و پیش رفتن در رود تنها و تنها به نیروی
اب اعتماد کرده است
و ان نیروی نامریی او را به پیش می برد
استاد از او پرسید مقدسترین جای این معبد کجاست؟
مجسمه و محل خواند اوراد و مانتراها؟
یا دستشویی ؟یا اشپزخانه؟ یا اتاق خواب ؟یا راهروها؟ یا اب انبار ؟یا حیاط ؟یا پشت بام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دهانش باز شد و همراه بویی خوش و عطری دلپذیر پاسخ داد:
((((((((((((((((((((((((((نمی دانم)))))))))))))))))))))))))
و این جا بود که دروازه های عالم اثیری باز شدند و نور زیبای ان
تاریکی درون معبد را روشن کرد
گویا که این کلمه کلیدی بود برای باز کردن ان دروازه ها
که هزاران سال هزاران سالک برای یافتنش به همه
کتابها و سوتراها
و اساتید مراجعه کرده بودند
هزاران کیلومتر را زیر پا گذاشته بودند تا بیابند ان کلید را
و در نهایت با کوله باری پر از دانش و (سواد) به شهر خویش
بازگشته بودند
انها دانش را انتقال می دادند و سواد را
اما عاجز بودند از انتقال کلید دروازه های جهان اثیری
انها هیچ گاه نفهمیدند که کلید همیشه در جیبشان بوده و انها ندیده
اند ان کلید گرانبها را
استاد از خود بی خود شد
راهنمایان و ارواح حاضر هلهله می کردند
استاد به نهایت راهش نزدیک شده بود او کسی را یافته بود که
(((((((((نمی دانست)))))))))
او آگاهانه نمی دانست و این اگاهانه ندانستن سختترین ازمون و
بالاترین مرحله ان معبد بود
و اکنون که استاد جانشینی یافته بود می توانست که خود را برای
ترک جهان فیزیکی اماده سازد
دوستانش و همکارانش در تهیه جشنی بزرگ بودند که به محض
ورود او به جهان برتر مقدمش را گرامی بدارند و در شادیش سهیم
باشند
راهنمای روحی ان جوان به خود می بالید و خوشحال بود که در
سایه تمرینات معبد
همسویی ها
و اراده و پشتکار جسم و ذهن ان جوان
او توانسته بود که پیامهایش را به درستی انتقال دهد
ان جوان هنوز در وادی ندانستن غوطه ور بود
او نشئه نادانشی را با تمام وجودش حس می کرد
او هرچه را که اموخته بود به اگاهی ناب تبدیل کرده بود
و این اگاهی ناب و ان دانش ها
همان داستان قدیمی تبدیل مس به طلا است
او مس دانستنی ها را با اکسیر عشق و اقرار به عجز در مقابل
جهل تبدیل به طلای اگاهی و خرد ناب کرد
او اکنون اماده بود که به میان جاهلان برود و انها را با صبر و
عشق فراوان به سوی یافتن طلای وجودشان هدایت کند
او اماده بود که به میان کسانی برود که فکر می کردند می دانند و
اماده بود که با هدیه کردن عشقش به انها
انها را بیدار کند
تا انها بفهمند تفاوت
نااگاهانه دانستن را
و اگاهانه ندانستن را
هلهله حاضران ارام ارام جای خود را به سکوت داد انها منتظر
واقعه ای بودند
کم کم به جوان نزدیک می شدند و دور او حلقه ای تشکیل می
دادند
جوان در میان حلقه بود و راهنمایان دور تا دورش
استاد بر بالای سر جوان ایستاده بود و چوب دستش درخششی
خاص گرفته بود
جو سالن به شدت مغناطیسی شده بود
راهنمایان و استاد و جوان همه با هم در جهت عقربه های ساعت می چرخیدند
صحنه ای بسیار زیبا بود
سرعت و قدرت چرخش همه با دقت بسیاری تنظیم شده بود
و نکته جالب این جا بود که سرعتها خود به خود تنظیم می شد
مانند موسیقی جویباری که در حال جاری و ساری بودن به سوی اقیانوس است
مانند موسیقی بادی که به سوی شمال می وزد
و ان اتفاق افتاد
شمعها شعله کشیدند و خاموش شدند
نوری بسیار ضخیم و مهیب از بالاترین نقطه گنبد معبد وارد معبد
شد سه دور در درون حلقه چرخید
و از پشت کمر (اناهاتا از پشت)
استاد وارد بدنش شد این کار استاد را به لرزه انداخت
تمام وجودش خم و راست می شد
گویی که جسمش طاقت حمل ان نور را در درونش نداشت
ضجه می زد و فریاد می کشید
و ناگاه نور از درونش به سوی دست راستش رفت و از کف دست
راست او وارد وجود شاگرد جوان شد
جوان به هوا بلند شد و در هوا معلق گشت
. به سرعت می چرخید
تمام راهنمایان مانند کسانی که مست الستش هستند می چرخیدند و
می خندیدند
مجلس در اوج شورو حال بود
موسیقی کائنات با قدرت تمام می نواخت
و هر ضربه اش تمام معبد را به لرزش می انداخت
ان نور عجیب که بویی بسیار خوش داشت تمام وجود شاگرد را
سوزاند و جای سیاهی ها را با نورش پر کرد
هرچه ناخالصی در چاکراهایش بود مانند کیسه شنی که در اب
رودی جاری حل می شود حل شد و جایش را ابی روان و نوری
جاری پر کرد
و همه اینها پاداشی بود که به او داده شد
چون
اقرار کرد به عجزش در مقابل جهل
و اعتراف کرد که نمی دانم
(((((((((((((((نمی دانم))))))))))))))))
ان نور هدیه ای به او داد:
جواب تمام پرسشهایی را که می شود پرسید
ان نور از ساهاسرارا وارد شد
اجنا را تا منتهی الیه خارجیش گشود
ویشودهی را متلاشی کرد تا جوان برای ساعتهای متوالی ضجه بزند و بگرید
و رسید به اناه اتا
و اتش زد به انجا
جوان زاری می کرد و از اتشی که در درونش بود می نالید
این هم جزوی از مراسم بود
اناهاتا پاک شد
و نور از قلبش به سوی دو کتفش و دو دستش جاری شد و رفت تا کف دستانش
و مانند انفجاری از کف دستانش بیرون زد
او اخرین همسویی را دریافت کرده بود
و اخرین سوترا را هم دریافت کرده بود
مراسم به پایان رسیده بود
نور به وجود استاد بازگشت
او را مسح کرد
و سه دور دور حلقه چرخید
و از پایین ترین نقطه کف معبد به زمین بازگشت
راهنماها به راه خویش رفتند
استاد مست و مدهوش به اتاقش رفت
و جوان در میان سالن معبد می گریست و زار می زد
زار می زد زار می زد
اشکهایش لباسهای رو و زیرش را خیس کرده بودند
و او می دانست که می بایست بگرید وگرنه منفجر خواهد شد
باقی شاگردان در خارج معبد ایستاده بودند
انها نور ها را دیده بودند و موسیقی را شنیده بودند و ارزو کرده بودند که ای کاش انجا بودند
و فریاد ها و زاری های جوان را هم شنیدند و ارزویشان را پس گرفتند
انها همان کسانی بودند که اسانترین سوال را با احمقانه ترین جواب پاسخ دادند
و نمی دانستند که اسانترین سوال است که فرد را از درون می درد
و او را به خویشتن خویش می رساند
نمی دانستند که اسانترین تکنیک است که فرد را از درون می درد
و او را به خویشتن خویش می رساند
و انها هنوز نمی دانستند که (((((((((((ندانستن بود))))))))) که ان
جوان را به جرگه اساتید وارد کرد
و انها هم چنان اسیر آآآآززز خواهند ماند
چون همواره می خواهند بیشتر بدانند و بیشتر بدانند
تا بتوانند به جایگاه ان جوان برسند
بی شک روزی خواهند رسید
روزی
راهبه به این جا که رسید نفسی تازه کرد و لبخندی زد
پرسید ایا ابی میل داری؟
گفتم سیرابم
پرسید غذایی برایت بیاورم؟
گفتم سیر سیرم
پرسید جایی برایت بیاندازم تا اندکی بیاسایی؟
گفتم اسوده ام
لبخندی زد و
پرسید راز جاودانگی چیست؟
و چشمان عجیب و زیبایش را عمیقا به چشمانم دوخت
گفتم:
((((((((((((((((((((((نمی دانم)))))))))))))))))))))
و لبخندی زدم