ترکيب نهايي تيم ملي ووشوي 19 نفره ايران براي حضور در رقابتهاي جهاني ترکيه مشخص شد

به نقل از روابط عمومي فدراسيون ووشو، تيم ملي ووشوي ايران در اين رقابتها که از تاريخ 18 لغايت 22 مهر در آنکارا پايتخت ترکيه برگزار مي‌شود با 19 ورزشکار در 2 بخش تالو و ساندا و در 2 رده آقايان و بانوان شرکت مي‌کند که اسامي آنها به شرح زير است:

تيم ملي سانداي آقايان (6 نفر):

وزن 60- کيلوگرم: علي يوسفي

وزن 65- کيلوگرم: محسن محمد سيفي

وزن 70- کيلوگرم: سجاد عباسي

وزن 75- کيلوگرم: جواد آقايي

وزن 80- کيلوگرم: امير فضلي

وزن 85- کيلوگرم: حميدرضا قلي پور

سرمربي : "وي يان دونگ" از چين

مربي: محمدرضا جعفري

تيم ملي سانداي بانوان(4 نفر):

وزن48- کيلوگرم: الهه منصوريان

وزن65- کيلوگرم: مريم هاشمي

وزن 70- کيلوگرم: شهربانو منصوريان

وزن75- کيلوگرم: مليحه فضلي

سرمربي : پانگ يان از چين

مربي: سامره خليلي

تيم ملي تالوي آقايان(6 نفر)

محسن احمدي، ابراهيم فتحي و نويد مکوندي (تيم 3 نفره دوئيلين)

فرشاد عربي، احسان پيغمربي، علي وطن خواه

سرمربي: "خوهوا گوانگ" از چين

مربي: تيمور بني طالبي

تيم ملي تالوي بانوان(3 نفر):

يترا عباسي، محبوبه کريمي و شميم مهدي پور

سرمربي: لوخائو از چين

فواید چای سیاه

 

همانطور که می‌دانید چای در سراسر جهان به سه شکل چای سیاه (Black Tea)، چای سبز (Green Tea) و چای سفید (White Tea) عرضه می‌شود. متداول ترین آن چای سیاه است که در ایران زیاد مصرف می‌شود. حقایق زیر در مورد چای سیاه است.

- مشخص شده است که از نظر میزان تاثیر آنتی اکسیدان (خاصیت ضد سرطان) دو فنجان چای با 20 لیوان آب سیب یا 4 لیوان آب پرتقال برابری می‌کند.

- عصاره چای حاوی کلروفرم٬ کافئین و غیره بوده که باعث کاهش شانس بوجود آمدن تومور می‌شود.

- رنگدانه‌های چای همچنین بیماری‌های عروقی را کاهش می‌دهند. بیش از اینها٬ پلی فنل موجود در چای باعث قوی‌تر شدن دیواره های عروق و همچنین تنظیم قدرت انتقال دهنده‌گی عروق می‌شود.

- نکته‌ای جالب در مورد چای، وجود فلوراید در آن است که باعث محافظت از دندان‌ها می‌شود.

- مصرف چای برای سلامتی قلب مفید است.

- نتایج اخیرا منتشر شده آزمایشات پزشکی نشان می‌دهد مصرف روزانه پنج بار چای باعث کاهش کلسترل LDL (کلسترل بد) به میزان 11.1 درصد می شود و کلسترول کلی (TC) تا 6.5 درصد کاهش پیدا می‌کند.

چای سبز باعث کاهش خطر ابتلا به سرطان می شود.

این آزمایش توسط کالج سلامت عمومی دانشگاه آریزونا و مرکز سرطان آریزونا انجام گرفت. محققین اثر مصرف چهار خوراک 18 اونسی در روز از چای سبز بدون کافئین٬ چای سیاه بدون کافئین٬ یا آب را برای مدت چهار ماه، روی 143 سیگاری قهار آزمایش کردند. نتیجه مطالعات نشان داد میزان 8-OHdG که نشان دهنده خسارت به DNA است٬ به میزان تکان دهنده 31 درصد کاهش پیدا کرد. البته برای دو گروه دیگر نتیجه این نبود.
اکسیده شدن DNA در کنار بیماریهای قلبی عروقی از جمله عوامل ایجاد سرطان است. پلی فنل های چای نه تنها آنتی اکسیدان های قوی هستند، بلکه همچنین بارورکننده فاز 2 آنزیم های سم زدا که نتیجه اش از بین بردن بیش از پیش آسیب های وارده به DAN که باعث کاهش خطر ابتلا به سرطان است، می‌شود.

مسول این آزمایش: ایمان حکیم دکتر و پروفسور مرکز مطالعات سرطان در آریزونا و مدیر گروه دانشگاه سلامت عمومی در دانشگاه آریزونا. بیماران مورد مطالعه مخصوصا سیگاری انتخاب شده بودند تا برسی فاکتورهای سرطان زا در آنها راحت‌تر باشد.

محققین همچنین معتقدند که فرآیند جداسازی کافئین از چای٬ بیشتر چای سیاه را تحت تاثیر قرار میدهد تا چای سبز را. به همین خاطر اکثر مواد موثره چای سیاه در این آزمایش در فرآیند خارج سازی کافئین از دست رفته است

 

 آيا عمل خوبى هم داشت     

 

در اطراف بصره مردى فوت كرد او چون بسيار آلوده به معصيت بود، كسى براى حمل و تشييع جنازه اش حاضر نشد. زنش چند نفر را به عنوان مزدور گرفت و جنازه او را تا محل نماز بردند، ولى كسى براى او نماز نخواند. بدن او را براى دفن به خارج از شهر بردند.
در آن نواحى ، زاهدى بود بسيار مشهور كه همه به صدق و صفا و پاكدلى او اعتقاد داشتند. زاهد را ديدند كه منتظر جنازه است ، همين كه بر زمين گذاشتند، زاهد پيش آمد و گفت : آماده نماز شويد و خودش نماز را خواند. طولى نكشيد كه اين خبر به شهر رسيد و مردم دسته دسته براى اطلاع از جريان و اعتقادى كه به آن زاهد داشتند، از جهت نيل به ثواب مى آمدند و نماز بر جنازه اش مى خواندند و همه از اين پيش آمد در شگفت بودند.
سرانجام از زاهد پرسيدند كه : چگونه شما اطلاع از آمدن اين جنازه پيدا كرديد؟ گفت : در خواب ديدم به من گفتند: برو در فلان محل بايست ، جنازه اى مى آورند كه فقط يك زن همراه اوست ، بر او نماز بخوان كه آمرزيده شده است . زاهد از زن او پرسيد، شوهر تو چه عملى مى كرد كه سبب آمرزش او شد؟ زن گفت : شب و روز او، به آلودگى و شرب خمر مى گذشت . پرسيد: آيا عمل خوبى هم داشت ؟ زن جواب داد: آرى ، سه كار خوب نيز انجام مى داد:
1- هر وقت شب از مستى به خود مى آمد، گريه مى كرد و مى گفت : خدايا! كدام گوشه جهنم مرا جاى مى دهى ؟
2- صبح كه مى شد، لباس خود را عوض مى كرد، غسل مى نمود و وضو مى گرفت و نماز مى خواند.
3- هيچگاه خانه او خالى از دو يا سه يتيم نبود. آنقدر كه به يتيمان مهربانى و شفقت مى كرد به اطفال خود خوبى نمى كرد.
(90)


حكايت زن عبدالله بن سلام  

عبدالله بن سلام كه از طرف معاويه فرماندار عراق بود، با دختر اسحاق به نام ارينب ازدواج كرد. يزيد پسر معاويه سخنانى از زيبايى و دل فريبى و كمال آن دختر شنيد، بطورى كه نديده عاشق او شد. در عشق به او، به مرتبه اى رسيد كه بردبارى و شكيبايى را از دست داد. آرام و قرار نداشت . جريان دلباختگى خود را با نديم و همنشين خود (رفيف ) در ميان گذاشت و از او در خواست چاره كرد.
رفيف عشق سوزان يزيد نسبت به ارينب را به معاويه رسانيد. معاويه او را خواست و از درد درونش جويا شد، وقتى كه التهاب شراره هاى عشق پسر خود را ديد، او را به شكيبايى و تحمل امر كرد. يزيد گفت : از اين حرفها گذشته ، مرا ديگر تاب و توانى نيست و بيش از اين قدرت صبر ندارم . معاويه گفت : پس براى رسيدن به مقصود همين مقدار با من كمك كن كه راز را افشا نكنى تا من حيله اى بيانديشم .
معاويه براى ارضاى غريزه جنسى فرزند خويش ، چنگ به نيرنگ و تزوير زد، عبدالله بن سلام را به شام احضار كرد و در آنجا منزلى مجهز با تمام وسايل در اختيار او گذاشت و دستور داد كه از عبدالله پذيرايى شايانى كنند. در آن مراسم ابوهريره و ابودرداء نزد معاويه بودند، پس از ورود عبدالله به شام روزى معاويه به ابوهريره و ابودرداء گفت : دخترم بالغ شده ، خيال ازدواجش را دارم و عبدالله بن سلام را شايسته شوهرى او مى دانم ، عبدالله را من خود برگزيده ام ، فقط بايد درباره اين انتخاب با دخترم هم مشورتى شود و اگر او رضايت دهد من راضيم . ابودرداء و ابوهريره گفته معاويه را به عبدالله بن سلام رسانيدند.
معاويه دختر خود را قبلا آماده كرده بود كه اگر كسى به خواستگارى تو براى عبدالله بن سلام آمد، بگو من مايلم ولى چون زنى غيور و خود پسندم ، مى ترسم كدورتى بين ما ايجاد شود؛ زيرا عبدالله زن زيبايى دارد.
عبدالله ابودرداء ابوهريره را به خواستگارى پيش معاويه فرستاد، آنها وقتى كه پيغام را رساندند، معاويه گفت : چنانكه قبلا هم به شما گفته ام من خيلى مايلم ولى بايد با خود دختر صحبت كنيد. نظريه او شرط اين كار است ، اينك خودتان پيش او برويد و ببينيد چه مى گويد؟
دختر كه با نقشه و برنامه پدر پيش مى رفت ، مقدم اين دو نفر را بسيار گرامى شمرد و گفت : من نيز ميل دارم ؛ ولى چون مى ترسم به واسطه زن داشتن عبدالله ، رنجشى بين ما حاصل شود، از اين رو در صورتى اين عمل انجام مى گيرد كه عبدالله زوجه خود را ترك گويد، وقتى آنها سخن دختر را به عبدالله گفتند، همانجا آن دو را شاهد گرفت و ارينب را طلاق داد. براى مرتبه دوم آنها را پيش دختر معاويه به خواستگارى فرستاد، اين بار چنانكه آموخته بود، جواب ايشان را به تاءخير انداخت و نتيجه را منوط به استخاره و مشورت نمود. چندين مرتبه ابوهريره و ابودرداء براى پايان دادن به اين كار، مراجعه كردند تا عاقبت گفت : به استخاره مساعدت كرد، نه مشاورين صلاح دانستند. بالاخره آشكار گرديد كه اين موضوع نيرنگى از سوى معاويه بوده تا بين عبدالله و زنش جدايى اندازد و فرزند خويش ، يزيد را به وصال آن زن برساند.
هنگامى كه عده ارينب به سر آمد، معاويه ابودرداء را به عنوان خواستگارى فرستاد و اجازه يك ميليون درهم مهريه داد. وقتى ابودرداء وارد عراق شد، حسين بن على (ع ) در آنجا حضور داشت ، با خود گفت : دور از انصاف است من به عراق بيايم و قبل از زيارت امام حسين - عليه السلام - به كار ديگرى مشغول شوم . از اين رو خدمت اباعبداللّه (ع ) رسيد. حضرت احوالش را پرسيد و از مقصدش پرسيد جويا شد. گفت : آمده ام ارينب را براى يزيد خواستگارى كنم ، آن جناب فرمود: از طرف من نيز وكيلى به هر مهريه اى كه معاويه تعيين كرده ، خواستگارى كنى و اين موضوع را به رسم امانت از تو مى خواهم ، مبادا خيانت نمايى .
ابودرداء پيش ارينب رفت و او را براى حسين (ع ) و يزيد خواستگارى نمود. ارينب گفت : اگر تو حاضر نبودى هر آينه در چنين كارى به عنوان مشورت دنبالت مى فرستادم ، اكنون كه خود واسطه هستى ، هر چه صلاح من است از نظر خشنودى خداوند بگو و مبادا در مشورت خيانت كنى . ابودرداء گفت : آنچه در نظرم هست اعلام مى كنم ، آنگاه هر كه را خواستى انتخاب كن . من حسين را صلاح مى دانم ، ازدواج با او باعث افتخار تو است ، به خدا قسم پيامبر را ديدم كه لبهاى خود را بر لبهاى او گذاشه بود، اگر تو را آن شرافت است كه لبهاى خويش را به جاى لبهاى پيامبر بگذارى با او ازدواج كن . ارينب گفت : به خدا سوگند جز لبهايى كه پيامبر بوسيده انتخاب نمى كنم . در همان جلسه ابودرداء او را به عقد حضرت اباعبدالله در آورد و مهر زيادى تعيين كرد. اين خبر به معاويه رسيد، بسيار افسرده شد، بطورى كه وقتى ابودرداء را ديد، گفت : اى الاغ ! تو را براى مصلحت انديشى نفرستادم كه اين كار را كردى .
همين كه شايع شد معاويه ، عبدالله بن سلام را فريفته ، از اين جهت نسبت به عبدالله كوتاهى زياد كرد و او را از فرماندارى عراق عزل نمود.
كار عبدالله به جايى رسيد كه فقير و تنگدست شد. قبل از آن كه پيش ‍ معاويه به شام بيايد و باعث متاركه بين او و زنش گردد، امانتى نزد ارينب سپرده بود در اين هنگام كه فقير شد به عراق آمد و خدمت امام حسين - ع - رسيد. عرض كرد امانتى نزد ارينب دارم ، تقاضا مى كنم به او تذكر دهيد شايد به خاطر آورد. اباعبدالله به ارينب خبر داد. آن بانوى محترم تصديق گفتار عبدالله را نمود و كيسه اى را نشان داد كه هنوز مهر آن دست نخورده بود. حسين (ع ) ارينب را بر اين امانتدارى تحسين گفت و فرمود: اگر ميل دارى عبدالله را اجازه دهم اينجا بيايد تا امانت او را رد كنى و در ضمن تقاضاى گذشت از كوتاهى هاى دوران همسريش بنمايى .
ارينب رضايت داد. امام حسين (ع ) عبدالله را وادار نمود، همين كه چشم او به كيسه افتاد و آن را سربسته به مهر خود ديد شروع به گريه نمود، هر دو گريه كردند. عبدالله درخواست مى كرد كه ارينب جواهرات را بردارد ولى او نپذيرفت .
حضرت پرسيد: چرا گريه مى كنى ؟ گفت : چگونه گريه نكنم ، براى از دست دادن زنى با اين وفادارى و امانت ، از اين منظره تاءثرانگيز دل اباعبدالله سوخت و گفت : من خدا را شاهد مى گيرم كه ارينب را طلاق دادم . خداوندا! تو مى دانى ازدواج من با اين زن نه از جهت مال و نه به واسطه جمال و زيبايى بود، خواستم او را براى شوهرش حلال كنم و آنچه مهريه به او داده بود پس نگرفت . بعد از گذشت عده ارينب ، عبدالله با او ازدواج كرد و تا پايان زندگى با يكديگر به سر بردند.
(91)


قرض دادن به على (ع ) 

در شهر كوفه تاجرى به نام ابوجعفر بود كه كسب و كار، روش بسيار پسنديده اى داشت . سوداى او آميخته به اغراض مادى و ازدياد ثروت نبود، بلكه بيشتر توجه به خشنودى و رضايت خدا داشت . هر گاه يكى از سادات چيزى از او به قرض مى خواست ، هيچگونه عذر و بهانه اى نمى آورد و به او مى داد و بعد به غلامش مى گفت : بنويس على بن ابى طالب - ع - فلان مبلغ قرض كرده و آن نوشته را به همان حال مى گذاشت . مدت زيادى بر اين روش گذرانيد تا ورشكسته شد و سرمايه خود را از دست داد. روزى غلام خود صدا زد و گفت : دفتر حساب را بياورد و هر يك از مديونين كه فوت شده اند نام آنها را از دفتر محو كند و دستور داد از كسانى كه زنده بودند مطالبه نمايد.
اين كار هم جبران ورشكستگى او را نكرد. يك روز بر در منزل نشسته بود، مردى رد شد و از روى تمسخر گفت : چه كردى با كسى كه به نام او قرض ‍ مى دادى و دل خوشى كرده بودى و نامش را در دفتر خود مى نوشتى ؟ (منظورش على (ع ) بود) تاجر از اين سرزنش اندوهگين شد و با همان اندوه روز را شب كرد، در خواب رسول اكرم - ص - و امام حسن و حسين - عليهماالسلام - را ديد، پيامبر - ص - به امام حسن فرمود: پدرت كجاست ؟ على (ع ) عرض كرد: من در خدمت شمايم . فرمود: چرا طلب اين مرد را نمى دهى ؟ گفت : اكنون آمده ام در خدمت شما بپردازم و كيسه سفيدى محتوى هزار اشرفى به او داد. فرمود: بگير، اين حق توست و از گرفتن آن خوددارى مكن . بعد از اين اگر هر يك از فرزندان من قرض ‍ خواست به او بده ، ديگر مستمند و فقير نخواهى شد.
ابوجعفر از خواب بيدار شد. ديد كيسه اى در دست دارد، آن را برداشت و به زوجه خود نشان داد. زنش ابتدا باور نكرد و گفت : اگر حيله اى به كار برده اى و با اين وسيله مى خواهى مسامحه در حقوق مردم كنى ، از خدا بترس و نيرنگ و تزوير را ترك كن . تاجر جريان خواب خود را شرح داد. زن گفت : اگر به راستى خواب ديده اى و حقيقت دارد آن دفتر را نشان بده . چون دفتر را بررسى كردند، معلوم گرديد هر جا قرض به نام على بن ابى طالب بوده مبلغ آن محو و ناپديد شده است .
(92)


من مريضم ، نه شما 

امام كاظم (ع ) بيمار شد، طبيب جهودى را آوردند تا آن حضرت را معالجه كند، حضرت فرمود: كمى صبر كن ، من دوستى دارم با او مشورت كنم . آنگاه روى طبيب برگرداند و به جانب قبله اين دو بيت شعر را خواند:

اءنت امرضتنى و اءنت طبيبى

 

فتفضل بنظره يا حبيبى

 

واسقنى من شراب و دك كاسا

 

ثم زدنى حلاوه التقريب

خدايا! تو مرا بيمار كرده اى و تو نيز طبيب منى ، به فضل خويش نظرى بر من بيفكن ، از شراب دوستى و عشق خود مرا جامى ده و شيرينى مقام قرب خود را بر آن اضافه نما.
هنوز حضرت اين ابيات را تمام نكرده بود كه اثر بهبودى در چهره مباركش ‍ ظاهر شد و همان لحظه بكلى مرض زائل گشت . طبيب با تحيرى عجيب مى نگريست ! بعد از مشاهده اين پيشامد گفت :
اى سرور من ! اول گمان مى كردم تو بيمارى و من طبيب ، ولى اكنون آشكار شد كه من بيمارم و شما طبيب . از شما خواهش مى كنم مرا معالجه نمائيد.
حضرت اسلام را بر او عرضه داشت و طبيب مسلمان شد.
(93)


هدايت شدم  

هشام بن سالم گفت : من و محمّد بن نعمان بعد از وفات امام صادق (ع ) در مدينه بوديم و به همراه تعدادى از مردم ، به منزل عبداللّه پسر امام صادق رفتيم و گمان مى كرديم كه او امام هفتم است . وقتى نزد او رفتيم سؤ الاتى از زكات نموديم ، ولى او جواب درستى نداد، ما (فهميديم كه او امام نيست ) و از پيش او بيرون آمديم ، نمى دانستيم به سوى چه كسى برويم ، در محلّى نشسته و با هم صحبت مى كرديم كه به سراغ كدام يك از گروهها برويم ، از چه كسى بايد تبعيت كنيم . در اين صحبتها بوديم كه ناگاه پيرمردى پيدا شد و با دست خود به سوى من اشاره كرد و مرا به سوى خود خواند. من با توجه به آن كه مى دانستم منصور دوانيقى جاسوسانى در مدينه گمارده تا كسى را كه مردم بعد از امام صادق (ع ) به سوى او مى روند، دستگير كرده و به قتل برسانند، بسيار ترسيدم و گمان كردم كه او از جاسوسان است و قصد كشتن مرا دارد، لذا به محمّد بن نعمان گفتم : او مرا صدا زده و تو را نخواسته است ، تو سريعا از من دور شو و من به سوى او مى روم . او رفت و من به دنبال پيرمرد به راه افتادم . او مى رفت و من به دنبال او در حركت بودم و مى دانستم كه ديگر از دست او نجات نخواهم يافت ، لذا خود را براى مرگ آماده كردم .
پيرمرد مرا به در خانه موسى بن جعفر(ع ) رسانيد و خودش رفت . در اين وقت ، خادمى در را باز كرد و به من گفت : داخل شو، من وارد شدم و حضرت را ديدم كه قبل از هر سخنى فرمود: به سوى من آييد و سراغ ساير گروهها نرويد! گفتم : فدايت شوم بعد از پدرت چه كسى امام است ؟ فرمود: خداوند تو را راهنمائى كرد. گفتم : عبداللّه برادر شما خود را امام بعد از پدرش مى داند! فرمود: او مى خواهد خدا را عبادت نكند (دروغ مى گويد، او امام نيست ). گفتم : آيا شما امام هستيد؟ فرمود: من اين را نمى گويم .
گفتم : شما هم امامى داريد؟ فرمود: نه ، هشام گفت : من فهميدم كه او امام زمان ما مى باشد و به او عرض كردم : مردم گمراه هستند و نمى دانند چه كسى امام است تا از او پيروى كنند و شما دستور مخفى كردن اين امر را مى دهيد؟ فرمود: به افراد مورد اعتماد خود خبر بده ، اما در كتمان آن بكوشيد و گرنه كشته مى شويد.
من از محضر آن حضرت خارج شدم و محمد بن نعمان را پيدا كردم . او به من گفت : كار تو با آن پيرمرد كجا كشيد؟ گفتم : هدايت شدم . سپس جريان را برايش تعريف كردم . آنگاه زراره و ابوبصير و سپس عده زيادى از مردم را ديدم كه نزديك حضرت رفته و هدايت شدند و كم كم مردم از دور عبدالله متفرق گشتند و فقط تعداد كمى نزد او باقى ماندند.
(94)


توبه بهلول  

روزى معاذ بن جبل گريان خدمت رسول خدا - ص - آمد و سلام كرد. حضرت بعد از جواب سلام فرمود: اى معاذ! چرا گريانى ؟ عرض كرد يا رسول الله جوانى خوش سيما پشت در است و مانند مادرى كه در عزاى طفل مرده اش مى گريد، بر جوانيش گريه مى كند و مى خواهد خدمت شما برسد.
حضرت فرمود: به او بگو داخل شود. وقتى داخل شد، رسول خدا به او فرمود: اى جوان ! چرا گريه مى كنى ؟ جوان گفت : چرا گريه نكنم و حال آن كه گناهانى را مرتكب شده ام كه اگر خداوند براى يكى از آنها مرا مؤ اخذه كند، داخل آتش گرم و سوزان جهنم مى شوم و مى بينم كه خداوند مرا به اين زودى بكشد و مرا هرگز نيامرزد.
پيامبر - ص - فرمود: آيا به خدا شرك ورزيده اى ؟ گفت : پناه به خدا مى برم از اين كه شرك ورزيده باشم .
فرمود: آيا كسى را كشته اى كه خدا كشتنش را حرام كرده است ؟ گفت : نه .
پيامبر فرمود: خداوند گناهان تو را اگر به اندازه كوههاى ثوابت هم باشد مى آمرزد. جوان گفت : گناهان من از كوه ثوابت هم بزرگتر است .
حضرت فرمود: خداوند گناهان تو رامى آمرزد، اگر چه به اندازه هفت زمين و درياهاى آن و ريگهاى آن و درختان و آنچه در آنها باشد. جوان گفت : از آنها هم بزرگتر است .
حضرت فرمود: خداوند گناهان تو را مى آمرزد اگر چه به اندازه آسمانها و ستاره ها و عرش و كرسى باشد. گفت : از اينها نيز بزرگتر است .
حضرت از روى خشم و غضب به او فرمود: واى بر تو اى جوان ! گناهان تو بزرگتر است يا پروردگار تو؟ جوان به سجده افتاد و مى گفت : پاك و منزه است پروردگار من ، هيچ چيز بزرگتر از پروردگار من نيست ، اى پيامبر خدا! پروردگار من از هر چيزى بزرگتر است .
رسول خدا - ص - فرمود: آيا غير از خداى بزرگ كسى گناهان را مى آمرزد؟ عرض كرد: نه ، به خدا قسم يا رسول الله و ساكت شد.
حضرت فرمود: واى بر تو اى جوان ! آيا نمى خواهى يكى از گناهانت را براى من بگويى ؟ گفت : بله يا رسول الله مى گويم :
من هفت ساله بودم كه نبش قبر مى كردم ، مرده ها را بيرون مى آوردم و كفن هاى آنها را مى دزديدم . روزى دخترى از دختران انصار از دنيا رفت ، وقتى او را دفن كردند، اطرافيانش رفتند، شب كه شد، آمدم و او را نبش قبر كردم . كفن او را ربودم و او را برهنه در كنار قبرش گذاردم و چون مى خواستم بر گردم شيطان مرا وسوسه كرد آن دختر را براى من زينت داد تا با او زنا كنم . سرانجام او را در قبرش گذاشتم و راه افتادم ، ناگاه صدايى از پشت سر خود شنيدم كه كسى مى گفت : اى جوان ! واى برتو از جزا دهنده روز كه از اعمال من و تو حساب ميكشند، چرا مرا از قبر بيرون آوردى و كفن مرا ربودى و مرا برهنه رها كردى و كارى كردى كه من صبح قيامت با جنابت برخيزم ؟ پس ‍ واى بر تو از آتش جهنم ...
اينك چنين مى بينم كه هرگز بوى بهشت را نشنوم ، شما چگونه مى بينيد مرا اى رسول خدا؟
حضرت فرمود: دور شو از من اى بدكردار كه مى ترسم من هم به آتش تو بسوزم ؛ زيرا كه تو بسيار به آتش نزديك شده اى . رسول خدا پيوسته اين جمله را تكرار مى كرد و به جوان اشاره مى نمود تا از پيش روى آن حضرت دور شد. جوان تا اين پاسخ را از رسول خدا شنيد، زاد و توشه را برداشت و به يكى از كوههاى مدينه رفت و در آنجا مشغول عبادت شد و براى اين كه نهايت اظهار ذلّت و كوچكى خود را نشان دهد، هر دو دست خود را به گردن غل كرد و با عحز و ناله مى گفت :
اى پروردگار! تو مرا مى شناسى و گناه مرا مى دانى ، اى معبود من ! من امشب را به صبح رسانيده ام در حالى كه از توبه كنندگاه و پشيمانان گرديده ام . من بنده تو بهلول هستم كه دستهاى خود را پيش روى تو به گردن غل كرده ام ، پيش پيامبر تو رفتم ، مرا از در خانه خود راند و خوف و ترس مرا زياد كرد، پس از تو مى خواهم كه به عزت و جلال عظمت و جبروتت ، مرا نااميد نگردانى و دعاى مرا باطل ننمايى و مرا از رحمت خود ماءيوس نگردانى .
بهلول تا چهل شبانه روز دعا و مناجات مى كرد و مى گريست بطورى كه حيوانات هم براى او گريه مى كردند، آنگاه كه چهل روز تمام شد، دستهاى خود را به آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا! با حاجت من چه كردى ؟ اگر دعاى مرا مستجاب كردى و خطا و گناه مرا آمرزيدى به پيامبرت وحى فرما تا من بدانم اگر دعاى من مستجاب نشده و آمرزيده نشده ام و مى خواهى مرا عقاب كنى ، آتشى بفرست كه مرا بسوزاند يا به بلا و عقوبتى در دنيا مرا مبتلا كن و از رسوايى و فضيحت روز قيامت ، مرا خلاص كن كه خداوند بزرگ ، اين آيه را فرستاد:
نيكان آنهايى هستند كه هر گاه كار ناشايستى از ايشان سرزند يا ظلمى به نفس خويش كنند، خدا را به ياد آرند و از گناهان خود به درگاه خداوند توبه و استغفار كنند، (كه نمى دانند) جز خدا هيچ كس نمى تواند گناه خلق را بيامرزد.
(95)
چون اين آيه بر پيامبر نازل شد، حضرت تبسم كنان بيرون آمد و اين آيه را تلاوت مى فرمود و به اصحاب خود گفت : چه كسى مرا بر محل آن جوان تائب ، راهنمايى مى كند؟ يكى از اصحاب عرض كرد: يا رسول الله ! به ما خبر رسيده كه او در فلان جا مى باشد. حضرت با ياران خود رفتند تا به آن كوه رسيدند و به دنبال آن جوان به بالاى كوه رفتند. جوان را ديدند كه در ميان دو سنگ ايستاده و دستهايش را به گردن غل نموده و آفتاب صورت او را سياه كرده و گريه مژه هاى دو چشم او را ريخته و مى گويد: اى خداى من ! تو خلقت مرا نيكو گردانيدى و صورت مرا زيبا ساختى ، اى كاش مى دانستم با من چه خواهى كرد، آيا مرا در آتش خواهى سوزاند يا در جوار رحمت خود سكنى خواهى داد؟...
خداوندا! خطاهاى من از آسمان و زمين و كرسى واسع و عرش گسترده تو عظيمتر است ، آيا آنها را مى آمرزى يا به واسطه آنها مرا در روز قيامت رسوا و مفتضح خواهى نمود؟ مى گفت و مى گريست و خاك بر سر خود مى ريخت . اطراف او را حيوانات احاطه كرده بودند و پرندگان بالاى سر او پرواز مى كردند و به حال او گريه مى كردند.
رسول اكرم (ص ) رو به اصحاب خود كرد و گفت شما هم آنچنان كه بهول خطاها و گناهان خود را تدارك كرد، تدارك و جبران كنيد.
(96)


(برو معرفت آموز) 

رافعى گفت كه پسر عمويى داشتم به نام حسن بن عبدالله كه بسيار زاهد و عابد بود حكومت وقت به خاطر زهد و عبادت او مزاحمش نمى شد. گاهى او حاكم زمان خود را امر به معروف و نهى از منكر مى كرد و بعضى اوقات حاكم بسيار عصبانى مى شد ولى به خاطر مصلحت خود چيزى نمى گفت و تحمل مى كرد.
روزى وارد مسجد شد، امام موسى بن جعفر عليه السلام كه در مسجد بود به او اشاره اى كرد و او را به سوى خود دعوت كرد. حسن بن عبدالله نزد حضرت رفت ، امام به او فرمود: من به آنچه تو مشغولى (عبادت ) خوشحالم ولى مقدارى بر معرفت خود بيفزاى !عرض كرد: فدايت شوم ، معرفت چيست ؟ فرمود: فقه بخوان و حديث بياموز. عرض كرد: از چه كسى بياموزم ؟ فرمود: از فقهاى مدينه بياموز و براى من بيان كن . او رفت و احاديثى نوشت و پيش حضرت آورد و آن را خواند، ولى امام آنها را ردّ كرد و فرمود: برو معرفت بياموز.
او رفت و پيوسته در صدد بود تا حضرت را ملاقات كند، تا اين كه روزى حضرت به سوى باغ خود مى رفت و او در بين راه به حضرت برخورد كرد و گفت : فدايت شوم ، تو را قسم مى دهم به آنچه كه بايد به آن معرفت پيدا كنم مرا راهنمايى كن . حضرت فرمود: بايد بپذيرى كه امام و رهبر مسلمانان على (ع ) و بعد از او حسن و حسين و على بن حسين ، محمّد بن على ، و جعفر بن محمد - صلوات الله عليهم - هستند! او گفت : در اين زمان چه كسى امام مى باشد؟ حضرت فرمود: من امام اين زمان هستم . او گفت : آيا مى توانى دليل بر اين گفته ات بياورى ؟
حضرت با دست اشاره به درختى كرد و فرمود: به سوى آن درخت برو و به او بگو موسى بن جعفر مى گويد: نزد من بيا! او مى گويد: من پيغام را رساندم ، به خدا سوگند ديدم درخت از زمين كنده شد و نزد او آمد و پيش ‍ روى او ايستاد!
آنگاه حضرت اشاره كرد كه به جاى خود باز گردد و درخت بازگشت ! در اين هنگام حسن بن عبدالله اقرار به امامت آن حضرت كرد و بعد از آن ديگر سخنى نگفت و پيوسته به عبادت مشغول بود.
(97)


زيارت مقبول  

زيد نساج مى گفت : پيرمرد همسايه اى داشتم كه كمتر او را مى ديدم . روز جمعه اى بود، او لخت شده بود تا غسل جمعه را انجام دهد. در پشتش زخمى را ديدم كه به اندازه يك وجب و جايش چرك كرده بود. نزديكش رفته و علت زخمش را پرسيدم . ابتدا چيزى نگفت ، اما وقتى بيش ‍ از حد اصرار كردم بناچار داستانش را چنين شروع كرد.
در جوانى با چند نفر از دوستانم به فسق و فجور و كارهاى زشت و گناه مشغول بوديم . هر شب در خانه يكى از دوستان جمع مى شديم . تا اين كه شبى نوبت من شد. در خانه چيزى موجود نبود. ناگزير شمشيرم را برداشتم و از كوفه بيرون رفتم ، شايد كسى از كنارم رد شود و من به او دستبرد بزنم . مدّتى گذشت ، هوا ابرى و تاريك شد. ناگهان رعد و برق شروع شد و برقى جستن كرد و من در روشنايى برق ، دو زن را مشاهده كردم . خودم را به سرعت به آنها رسانيدم و فرياد زدم : هر چه داريد فورا بدهيد و گرنه كشته مى شويد آن دو زن بيچاره ، جواهراتى را كه همراه داشتند به من دادند. در اين هنگام برق ديگرى جستن كرد، متوجه شدم كه يكى از آنها جوان و زيبا و ديگرى پير است . شيطان مرا فريب داد، خواستم به آن زن جوان دست درازى كنم . پير زن پيراهنم را گرفت و التماس كنان گفت : دست از اين دختر بردار، او يتيم است و من خاله او هستم . او فردا شب با پسر عمويش ازدواج مى كند. امروز از من خواست كه او را به زيارت قبر حضرت على (ع ) ببرم ، شايد پس از رفتن به خانه شوهر ديگر موفق به زيارت نشود. بيا و به خاطر حضرت على (ع ) دست از او بردار. من اعتنا نكرده و دختر را به زمين انداختم . در اين موقع دختر در كمال ياس و دلشكستگى گفت : ياعلى ! به فريادم برس
ناگهان صدايى از پشت سرم شنيدم . سوارى به من نهيب زد: بر خيز! من با كمال غرور گفتم : آيا مى خواهى شفاعت اين زن را بكنى ؟ تو خودت نمى توانى از چنگم بگريزى . تا اين جسارت را كردم ، نوك شمشير را به پشتم فرو كرد، من افتادم . آن دو زن به سوار گفتند: لطف كردى كه ما را از دست اين ظالم نجات دادى ، خواهش مى كنيم ما را تا قبر على (ع ) همراهى كن . آن سوار با صداى گرم و مهربان فرمود: زيارت شما قبول است ، من خودم على بن ابى طالب هستم !
اينجا بود كه من از كار زشت خود پشيمان شدم . فورا خودم را به پاى حضرت انداختم و عرض كردم : آقا! من توبه كردم ، مرا ببخش .
حضرت فرمود: اگر واقعا توبه كرده باشى ، خدا مى پذيرد. عرض كردم : اين زخم ، مرا بسيار آزار مى دهد. آن حضرت مشتى خاك برداشت و بر پشت من زد. زخم من بهبود يافت ولى اثر آن براى هميشه بر پشتم باقى ماند.
(98)


كار نيك گم نمى شود 

عباس ، رئيس شهربانى ماءمون گفت : روزى نزد خليفه رفتم ، مردى را ديدم كه به زنجيرهاى گران بسته و در پيش او است . ماءمون گفت : عباس اين مرد را ببر، كاملا مواظب او باش ، مبادا از دست تو فرار نمايد، هر چه مى توانى در نگهدارى او دقت كن . به چند نفر دستور دادم او را ببرند. با خود گفتم : با اين همه سفارش ماءمون ، نبايد اين شخص را در غير اطاق خود زندانى كنم . از اين جهت امر كردم ، در اطاق خودم او را جاى دهند.
وقتى كه منزل رفتم از حال او و علت گرفتاريش جويا شدم .
پرسيدم : از كدام شهرى ؟ گفت : از دمشق . گفتم : فلان كس را مى شناسى ؟ پرسيد: شما از كجا او را شناخته ايد؟ گفتم : من با او داستانى دارم . گفت : پس ‍ من حكايت خود را نمى گويم مگر اين كه شما داستان خويش را با آن مرد بگويى .
گفتم : چند سال پيش من در شام با يكى از فرمانداران همكارى مى كردم ، مردم شام بر آن فرماندار شوريدند، بطورى كه به وسيله زنبيلى از قصر حجاج پايين آمد و با ياران خود فرار كرد. من با عده اى فرار كردم . در ميان كوچه ها مى دويدم ، مردم مرا تعقيب مى كردند، به كوچه اى رسيدم ، مردى را بر در خانه نشسته ديدم ، گفتم : اجازه مى دهى داخل خانه شما شوم و با اين كار خود، خون مرا بخرى ؟ گفت : داخل شو. مرا داخل خانه نمود و در يكى از اتاقها وارد كرد. به زنش دستور داد، داخل اتاقى كه من هستم بشود. از ترس ، ياراى زمين نشستن نداشتم . مردم وارد خانه شدند و مرا از او مى خواستند. گفت : برويد تمام خانه را بگرديد، منزل را جستجو كردند.
رسيدند به اتاقى كه من در آنجا بودم . زن صاحب خانه بر آنها نهيبى زد و گفت : خجالت نمى كشيد، مى خواهيد داخل خانه اى كه من هستم شويد؟! مردم به خاطر اين حرف ، آن خانه را وا گذاشتند و رفتند. زن گفت : ديگر نترس ، همه آنها رفتند. پس از ساعتى خود آن مرد آمد و مرا اطمينان داد. آنگاه در ميان منزل اتاقى برايم تخصيص دادند و آنجا به بهترين طريق از من پذيرايى مى شد.
روزى به او گفتم : اجازه مى دهى خارج شوم و از حال غلامان خود خبرى بگيرم ، ببينم آيا كسى از آنها هست ؟ اجازه داد ولى از من پيمان گرفت كه باز به خانه بر گردم . بيرون شدم ولى هيچ كدام را پيدا نكردم ، به منزل باز گشتم .
مدتى از اين ماجرا گذشت و روزى پرسيد: چه خيال دارى ؟ گفتم : مى خواهم به بغداد بروم . گفت : قافله بغداد سه روز ديگر حركت مى كند، من راضى به رفتن تو نيستم ، حال كه خيال رفتن دارى ، بايست و با همان كاروان برو. من از او بسيار پوزش خواستم و گفتم : در اين مدت نسبت به من نهايت اكرام و پذيرايى را كرده ايد ولى با خداى خود پيمان مى بندم كه شما را فراموش نكنم و اين خوبى ها را جبران كنم .
روز حركت كاروان رسيد، هنگام سحر آمد و گفت : قافله در حال حركت است . من با خود گفتم : چگونه اين راه دراز را بدون وسيله سوارى و غذا بپيمايم ؟ در اين موقع ديدم زنش آمد و يك دست لباس و كفش در ميان پارچه اى پيچيد و به من داد. شمشير و كمربندى را به دست خويش بر كمرم بستند، اسبى با يك قاطر برايم آورده و صندوقى كه محتوى پنج هزار درهم بود با يك غلام به عطاياى خود اضافه نمود تا رسيدگى به اسب و قاطر كند و براى ساير احتياجات آماده باشد.
زنش بسيار عذر خواهى نمود. مرا تا نزد كاروان مشايعت و بدرقه كردند. وقتى به بغداد وارد شدم ، به اين منصبى كه اكنون دارم مشغول گرديدم . ديگر مجال نيافتم كه از او خبر بگيرم يا كسى بفرستم از حالش جويا شود، خيلى مايلم او را ملاقات كنم تا جزئى از خدماتش را جبران نمايم .
آن مرد گفت : بدون زحمت ، شخصى را كه جستجو مى كردى برايت آورده و من همان صاحب خانه هستم . آنگاه شروع به تشريح واقعه كرد و جزئيات آن را شرح داد بطورى كه يقين پيدا كردم راست مى گويد.
گفت : اگر تو بخواهى به عهدت وفا كنى ، من از خانواده ام كه جدا شدم وصيت نكردم . غلامى به همراهم آمده و در فلان منزل است ، فقط او را بياور تا من وصيت كنم . پرسيدم : چگونه به اين گرفتارى مبتلا شدى ؟
گفت : فتنه اى در شام مانند همان شورش زمان تو اتفاق افتاد، خليفه لشكرى فرستاد و شهر را امن كردند، مرا هم گرفتند، به اندازه اى زدند كه نزديك به مردن رسيدم . بدون اين كه بتوانم خانواده خود را ببينم ، مرا وارد بغداد كردند. در همان شب فرستادم ، آهنگرى را آوردند و زنجيرهايش را باز كرده با او به حمام رفتيم . لباسهايش را عوض كردم ، كسى را فرستادم غلامش را آورد. همين كه چشمش به غلام خورد، به گريه افتاد و شروع به وصيت كردن نمود. من معاون خود را خواستم . دستور دادم ده اسب ، ده قاطر، ده غلام ، ده صندوق ، ده دست لباس و به همين مقدار غذا برايش تهيه كند و از بغداد او را خارج نمايد. گفت : اين كار را مكن ، زيرا گناه من نزد خليفه بزرگ است و مرا خواهد كشت ، اگر خيال چنين كارى دارى مرا در محل مورد اعتمادى بفرست كه در همين شهر باشم تا فردا اگر حضورم در نزد خليفه لازم شد مرا حاضر كنى . هر چه اصرار كردم كه خود را نجات بده ، نپذيرفت . ناچار او را به محل امنى فرستادم . به معاون خود گفتم : اگر من سالم ماندم كه وسيله رفتن او را فراهم مى كنم ولى اگر خليفه مرا به جاى او كشت ، او را نجات بده .
فردا صبح هنوز از نماز فارغ نشده بودم كه عده اى آمدند و امر خليفه را راجع به احضار آن مرد رساندند. پيش او رفتم ، همين كه چشمش به من افتاد گفت : به خدا قسم اگر بگويى فرار كرده تو را مى كشم .
گفتم : فرار نكرده ، اجازه بفرماييد داستان او را به عرض برسانم . گفت : بگو. تمام گرفتارى خود را در دمشق و جريان شب گذشته را برايش شرح دادم . گفتم : من مى خواهم به عهد خود وفا كنم . اينك كفن خود را پوشيده ام يا شما مرا بجاى او مى كشيد و يا غلام خود منت نهاده ، مى بخشيد. ماءمون همين كه قصه را شنيد، گفت : خداوند تو را خير ندهد، اين كار را درباره آن مرد مى كنى ، در صورتى كه او را مى شناسى ولى آنچه او نسبت به تو در دمشق انجام داد، در حال ناشناسى بود، چرا پيش از اين حكايت او را به من نگفته بودى تا پاداش خوبى به او بدهم ؟
گفتم : او هنوز اينجاست ، هر چه از او خواستم برود، قبول نكرد.
سوگند ياد نمود تا از حال من اطلاع پيدا نكند از بغداد خارج نشود. ماءمون گفت : اين هم منتى بزرگتر از اولى است كه بر تو نهاده ، او را حاضر كن .
رفتم به او گفتم : خليفه از خطاى تو در گذشته و تو را خواسته ، براى شكرگزارى اين نعمت دو ركعت نماز خواند و بعد باهم پيش خليفه رفتيم . ماءمون به او بسيار مهربانى كرد. نزديك خود نشانيد و با گرمى با وى به صحبت مشغول شد تا موقع غذا رسيد، با هم خوردند. به او پيشنهاد فرماندارى دمشق را كرد ولى او نپذيرفت . آنگاه از او خواست كه از وضع شام به او خبر دهد كه پذيرفت . ماءمون دستور داد: ده اسب و ده غلام و ده هزار دينار به او بدهند و به فرماندار شام نوشت كه مالياتش را نگيرد و سفارش كرد با او به خوبى رفتار كند. از خدمت خليفه مرخص شد. بعد از رفتن مرتب نامه هايش به ماءمون مى رسيد. هر وقت نامه اى از او مى آمد، خليفه مرا مى خواست و مى گفت : نامه اى از دوست تو آمده است .
(99)


ادعاى پيامبرى يا ابراز حقيقت ؟ 

على بن خالد گفت : من در پادگان محمدبن عبدالمك بودم كه شنيدم شخصى ادعاى نبوت كرده و در اينجا زندانى مى باشد. به ديدن او رفتم ، پولى به نگهبانان دادم تا اجازه ملاقات به من دادند. وقتى نزد او رفته و مقدارى صحبت كردم او را مردى عاقل و با فهم يافتم . از او پرسيدم : جريان تو چيست ؟
گفت : من عابدى هستم كه در مقام راءس الحسين (ع ) در شام عبادت مى كنم . شبى در آنجا مشغول عبادت بودم كه شخصى نزد من آمد و گفت : برخيز، من برخاستم و با او حركت كردم . چند قدمى بيشتر نرفته بوديم كه به مسجد كوفه رسيديم ، او نماز خواند و من هم نماز خواندم و بعد حركت كرديم و پس از پيمودن چند قدم به مسجد رسول خدا(ص ) در مدينه رسيديم . سلام بر پيامبر كرده ، نمازى خوانديم و حركت نموديم . پس از مدت كوتاهى به مكه رسيديم ، طواف كرديم و از آنجا خارج شديم . بلافاصله به شام در محل عبادت خودم رسيدم آن شخص ناپديد شد. من در حال تعجب باقى ماندم .
يكسال گذشت . باز آن شخص ظاهر شد و مانند سال قبل مرا به كوفه و مدينه و مكه برد و باز گردانيد. چون خواست برود، او را قسم دادم كه خود را معرفى كند، فرمود: من محمدبن على بن موسى بن جعفر (امام نهم ) هستم ! من اين جريان را براى ديگران نقل كردم . خبر دهان به دهان گشت تا به گوش محمد بن عبدالملك رسيد. ماءموران او آمدند و مرا دستگير كرده و به زندان انداختند و تهمت ادعاى پيامبرى بر من بستند.
على بن خالد گفت : من به او گفتم : حال و جريان خودت را بنويس تا من نزد محمد بن عبدالملك ببرم ، شايد مفيد باشد. او قصه خود را نوشت و من آن را به وسيله شخصى نزد محمد بن عبدالملك فرستادم . پسر عبدالملك در پشت نامه او نوشت : آن كسى كه در يك شب او را به كوفه و مدينه و مكه برده بيايد و او را از زندان آزاد كند! من خيلى ناراحت شدم . فرداى آن روز براى دادن خبر به او و توصيه او به صبر و بردبارى به زندان رفتم . ديدم مردم اجتماع كرده اند و نگهبانان اين طرف و آن طرف مى روند و مضطرب هستند، علت را پرسيدم ، گفتند: زندانى كه ادعاى پيامبرى مى كرد ديشب ناپديد شده ، درها بسته بود، نگهبانان كاملا مواظب بوده اند ولى نمى دانيم او پرنده اى شده و پرواز كرده يا به زمين فرو رفته است .
من با ديدن اين جريان از مذهب خود كه زيدى بودم دست كشيدم و مذهب حقه شيعه اثنى عشريه را براى خود انتخاب كردم .
(100)


محبت على (ع ) خير دنيا و آخرت  

اعمش كه يكى از علما و راويان حديث است مى گفت : در سفر حج خانه خدا، همراه قافله از بيابانى مى گذشتيم ، به كنيزى رسيدم كه دو چشمش كور بود و مرتب مى گفت : خداوندا! به حق محمد(ص ) و آل محمد از تو مى خواهم كه چشمانم را به من بازگردانى .
نزديك رفتم و گفتم : اى زن ! اين چه حرفى است كه مى زنى ؟ مگر حضرت محمد(ص ) بر خداوند حقى دارد؟ كنيز پاسخ داد: تو كه حضرت محمد(ص ) را نمى شناسى ، مگر نمى دانى كه خداوند به جان عزيز او قسم خورده است ؟ گفتم : خداوند به جان پيامبر در كجا قسم خورده است ؟ گفت : مگر قرآن را نخوانده اى كه مى فرمايد:
اى محمد! به جان تو سوگند، اين مردم هميشه مست و غفلت زده و در گمراهى و حيرت باقى خواهند ماند
(101)
اگر پيامبر نزد خدا عزيز نبود، چگونه خداوند به او سوگند مى خورد؟
من كه جوابى نداشتم به راه خود ادامه دادم . پس از پايان مراسم حج در بازگشت ، همان زن را ديدم كه چشمانش بينا شده بود مرتب مى گفت :
اى مردم ! بر شما باد دوستى على بن ابى طالب (ع ) كه خير دنيا و آخرت است .
نزديك رفتم ، پرسيدم : آيا تو همان كنيز نابينا هستى ؟ گفت : آرى پرسيدم : چه كسى تو را بينا كرد؟ پاسخ داد: دوستى اميرالمؤمنين (ع ) مرا بينا كرد.
جريان را پرسيدم ، گفت : همانطور كه ديدى و شنيدى از خداوند مى خواستم كه به حق پيامبر و اهل بيت او بينايى ام را به من باز گرداند، هاتفى ندا داد:
اى زن ! اگر در اين سخن راستگو هستى و آن را از صميم قلب مى گويى دستت را بر چشمانت بگذار و بردار.
دست بر چشمانم نهادم و سپس چشمانم را گشودم ، ديدم چشم روشن شده است ، به اطراف نگريستم ، كسى را نيافتم . گفتم : خدايا! به حق پيامبر و اهل بيتش ، كسى كه بينايى ام را به من باز گرداند، به من نشان بده .
سپس گفتم : اى هاتف ، به حق خدا قسمت مى دهم خود را نشان بده .
در اين موقع ، ناگهان شخصى ظاهر شد و گفت : من خضر خادم على (ع ) هستم . بر تو باد دوستى اميرالمؤمنين ، همانا دوستى او خير دنيا و آخرت است . اى زن همين جا بمان ، وقتى كه حاجيان برگشتند، اين سخن را به آنها بگو.
(102)
آرى ، چشم باطن از دوستى على (ع ) روشن مى شود كه مهمتر از چشم ظاهر است . مرده را زنده كردن اگر چه معجزه است ولى مرگى به دنبال دارد، اما دوستى على (ع ) تو را به حيات جاويدان و ابدى مى رساند. پس از مرگ ، جزء زندگان شمرده مى شوى . مرگ ، آغاز ظهور روح تو مى شود. دوش به دوش ملائكه حركت مى كنى و روحت را مانند دسته گل ، به ملكوت مى برند. نكته اى كه نبايد فراموش كرد، اين كه دوستى على (ع ) تنها لقلقه زبان نيست بلكه آن كس دوست على (ع ) است كه با عمل كردن به احكام اسلام دوستى خود را در عمل به اثبات برساند.


مسلمان شدن ، نه از روى ترس ! 

در ايران و در زمان ساسانيان ، هفت پادشاه صاحب تاج بود كه كسرى بزرگترين آنها محسوب مى شد و او را ملك الملوك مى گفتند. از آن هفت پادشاه يكى هرمزان بود كه در اهواز حكومت مى كرد. وقتى كه مسلمانان اهواز را فتح كردند، هرمزان را گرفته پيش عمر فرستادند.
چون نزد عمر آمد، عمر به او گفت : ايمان بياور وگرنه تو را خواهم كشت . هرمزان گفت : حالا كه مرا خواهى كشت دستور ده قدرى برايم آب بياورند كه سخت تشنه ام . عمر امر كرد به او آب دهند. مقدارى آب در كاسه اى چوبين آوردند. گفت : من از اين ظرف آب نمى خورم ، زيرا هميشه در قدحهاى جواهرآگين آب خورده ام .
حضرت على (ع ) فرمود: اين زياد نيست ، برايش قدحى از آبگينه بياوريد.
جامى از آبگينه پر آب كرده ، پيش او آوردند. هرمزان آن را گرفت و همچنان در دست خود نگه داشت و لب به آن نمى گذاشت . عمر گفت : با خدا پيمان بسته ام كه تا اين آب را نخورى تو را نكشم . در اين هنگام هرمزان جام را بر زمين زد و شكست و آب بر زمين ريخت ، عمر از حيله او تعجب نمود. رو به على (ع ) كرد و گفت : اكنون چه بايد كرد؟ على (ع ) فرمود: چون قتل او را مشروط به نوشيدن آن آب (ريخته شده ) كردى و پيمان بستى ، ديگر او را نمى توانى بكشى اما بر او جزيه و ماليات مقرر دار. هرمزان گفت : جزيه قبول نمى كنم اينك با خاطرى آسوده بى خوف از هلاك شدن مسلمان مى شوم ، شهادت گفت و مسلمان شد. عمر شادمان گرديد، او را در پهلوى خود نشاند، برايش خانه اى در مدينه تعيين نمود و در هر سال ده هزار درهم حقوق براى او معين كرد.
(103)

 

 

تصويرسازى ذهنى در ورزش

 

ورزش حرفه اى امروزه از مسايل روانشناسى بسيار استفاده مى شود كه يكى از مقوله هاى مهم آن تصويرسازى ذهنى است. تصويرسازى ذهنى براى بالا بردن توان عضله و توان بدنى مفيد است اما براى آنكه تمام تاثيرات لازم و مفيد از آن برده شود بايد مراحل انجام اين كار به صورت كامل رعايت شود و يكسرى مولفه ها در نظر گرفته شود. در اين مطلب راه و روش درست تصويرسازى ذهنى به صورت كامل گفته مى شود.
۱ـ هر فردى مجهز به يك ضمير خودآگاه (ذهن هوشيار) و يك ضمير ناخودآگاه (ذهن نيمه هوشيار) و يك ضمير فوق آگاه (ذهن فوق هوشيار) است.
۲- يكى از راه هاى تغيير افكار، تغيير تصاوير ذهنى است.
۳ـ هر فردى، يك تصوير ذهنى از خود دارد كه برآينده خود پندارهاى او در موضوعات مختلف است.
۴ـ فكر كردن و تكرار ذهنى يك تجربه باعث تقويت تصويرذهنى و تاييد بيشتر آن مى شود.
۵ـ ابتدا بايد تصويرذهنى را اصلاح كرد.
۶ـ تصاوير ذهنى قابليت جراحى شدن را دارند.
۷ـ تصاوير ذهنى تامين كننده برنامه هاى ضمير ناخودآگاه ما هستند و ضمير ناخودآگاه مسؤول اجرايى بخش اعظم زندگى ماست.
۸ ـ مغز ما به دو نيم كره راست و چپ تقسيم مى شود كه نيمكره چپ امور مربوط به استدلال و منطق و تجزيه و تحليل و تفكر عمودى را كنترل مى نمايد و نيمكره راست مسائل مربوط به تخيل و سليقه و هنر و احساس و … را شامل مى شود.
۹ـ نيمكره راست نسبت به لحن، بلندى، كوتاهى و جهت صدا حساس است.
۱۰ـ نيم كره راست نسبت به محتوا و مضمون پيام حساس است و به محتواى كلامى و منطقى آن كارى ندارد. بنابر اين تلقينات و پيام هايى كه مورد تاكيد خاص قرار بگيرند به نيمكره راست مغز مى روند.
۱۱ـ براى ايجاد يك حالت جديد بايد مديريت تصاوير ذهنى را به طرز قابل قبولى فرا بگيريد.
۱۲ـ هر تصويرى ذهنى داراى كيفيت هاى فرعى است (بصرى - سمعى - لمسى)
۱۳ـ مهمترين كيفيت هاى فرعى تصاوير:
- حركت و سكون
- رنگى يا سياه و سفيد
- نور و ميزان روشنى
- اندازه
- فاصله
- چند بعدى
- تضاد رنگ
- زاويه ديد
- سرعت
۱۴ - مهمترين كيفيت هاى فرعى سمعى
۱ـ شدت ۲- ارتفاع ۳- سكوت ۴- لحن و طنين ۵ - فركانس صدا ۶- جابجايى ۷ - فاصله
۱۵- مهمترين كيفيت هاى فرعى لمسى:
۱- سردى و گرمى ۲- فشار ۳ - وزن ۴ - غلظت ۵ - سوزش ۶ - درد
۱۶- مى توان با استفاده از كيفيت هاى فرعى، تصاوير ذهنى را كارگردانى نمود.
۱۷ - تصاوير ذهنى به حالت خود احساس و ديگر احساس وجود دارد كه معمولا براى جذب و دريافت از حالت خود احساس و براى دفع از حالت ديگر احساس استفاده مى شود.
۱۸- براى استفاده از تكنيك هاى تصويرسازى ذهنى بايد به چند نكته توجه داشته باشيد:
۱- در زمان حال ۲- مثبت ۳ - با آرامش مناسب
۱۹- براى تحقق هر هدفى، ابتدا تصاوير روشن و مناسبى با توجه به كيفيت هاى فرعى بسازيد (حالت خود احساس)
۲۰- ضمير خود آگاه به منزله سواركار و ضمير ناخودآگاه به منزله اسب است.
۲۱- تلقين و تكرار تامين كننده ضمير ناخودآگاه است و بايد در سطح مربوط به آن به كارگيرى و استفاده گردد.
۲۲- يكى از خطاهاى رايج در استفاده از تكنيك ها تصوير ذهنى اين است كه سطح هوشيار و خود آگاه را در لحظه استفاده از تصاوير ذهنى دخالت مى دهند. هر يك بايد كار خودش را انجام دهد.
۲۳- هر كسى بايد يك استراحتگاه ذهنى و يك خوابگاه ذهنى داشته باشد.
۲۴ - قبل از مطالعه ، كلاس، امتحان و هر كار مهم ديگر ابتدا به مدت چند دقيقه با رعايت شرايط و ضوابط لازم تصوير ذهنى مربوطه را در حالت خود احساس بسازيد و سپس كار را انجام دهيد.
۲۵- براى استفاده از تصوير ذهنى بايد در حالت «الفا» قرار گرفت.
۲۶- طبقه بندى امواج مغزى به صورت زير است:
۱- امواج «بتا»: حالت عادى و هوشيار با فركانس ۱۴ تا ۲۵ و ندرتا ۵۰ سيكل در ثانيه
۲- امواج «آلفا»: حالت آرامش و استراحت ذهن و جسم - نظم قابل توجهى دارند - فركانس بين ۴ تا ۱۳ سيكل ثانيه.
۳ - امواج «تتا»: خواب سبك با فركانس ۶ تا ۷ سيكل ثانيه.
۴- امواج «لاندا»: خواب عميق فركانس كمتر از ۵/۳ سيكل در ثانيه.
بهترين حالت براى RELAXTIONامواج آلفا است.
۲۷- در هر روز حداقل ۲ مرتبه و هر مرتبه حدود ۲۰ دقيقه تمرين آرام سازى ذهن و جسم را انجام دهيد.
۲۸- استفاده از تصاوير و صحنه هاى طبيعى جذاب در ايجاد استراحت ذهنى بسيار موثر است.

۲۹ـ بعضى از موسيقى ها براى رسيدن به حالت آلفا كمك موثرى است.
۳۰ـ توجه به نقاط قوت و تجربيات مثبت و لذتبخش در هنگام تصويرسازى ذهنى، عامل بسيار خوبى براى تقويت حس مثبت است.
۳۱ـ با استفاده از پيشرفت هايى كه در علم NLP و سايكوسيبرنتيك مشاهده مى شود با حد بسيار بالايى مى توان از شكل هاى مختلف تصوير ذهنى براى تسلط بيشتر بر ذهن (نه تسلط بر نفس) استفاده كرده توصيه مى شود

تهذيب نفس

 

بدون ترديد سازندگى درونى و اصلاح و تهذيب نفس در سعادت فردى و اجتماعى ، دنيوى و اخروى انسان ، نقش بسزايى دارد. بطورى كه اگر انسان تمامى علوم را تحصيل كند و كلّيه نيروهاى طبيعت را تسخير نمايد، امّا از تسخير درون و تسلّط بر نفس خود ناتوان باشد، از رسيدن به سعادت و نيل به كمال باز خواهد ماند.
مجهول ترين حقايق براى انسان خود انسان و استعدادهاى نهفته و كمالاتى است كه در قوّه دارد. با همه پيشرفت هاى عظيمى كه در علم و صنعت نصيب بشر شده و با همه كشفيات شگفت آورى كه در دنياى جمادات و نباتات و جانداران صورت گرفته ، هنوز انسان عنوان ناشناخته دارد. بشر توانسته است در درون اتم و در فضاى كيهانى ، از نظر علمى به توافق برسد امّا هنوز در مساءله سعادت و راهى كه بايد براى خوشبختى كامل ، در پيش بگيرد به توافق نرسيده است .
تمام پيشرفتهاى علمى و صنعتى ، در صورتى كه همراه با اصلاح درون انسان نباشند، بسان كاخهاى سر به فلك كشيده اى هستند كه بر بالاى كوه آتشفشان بنا گرديده اند. از اين رو تربيت روحى و اخلاقى انسان و در يك كلام انسان شناسى براى هر جامعه اى ، امرى به غايت جدّى و حياتى است ؛ چرا كه :
من عرف نفسه فقد عرف ربّه
هر كس خود را بشناسد خدايش را نيز خواهد شناخت .
از بين رفتن ارزشهاى انسانى مشكل بزرگ عصر ما
در جهان معاصر، آن با تمام تلخى ، حقيقتى انكارناپذير است ، اين است كه در فرهنگهاى - ظاهرا - پيشرفته امروزى ، نه تنها خبرى از تربيت حقيقى و برنامه انسان سازى نيست ، بلكه به علّت ضعف و شكست در اين عرصه ، كسى به فكر آن هم نيست . امروز جهان در يك منجلاب سقوط اخلاقى واقع شده و مبانى اخلاق و فضيلت و پايه هاى معنويت فرو ريخته است .
هم اكنون به هر كجاى دنيا كه نظر كنيد، غالبا جز ستم ، تجاوز و انحطاط چيز ديگرى به چشم نمى خورد. روزى نيست كه از خبرگزارهاى مهمّ جهان ، گزارشهاى قتل و كشتار، سرقت و اختلاس ، جنابت و ساير اخبار وحشتزا را نشنيده باشيم . امروز خشونت و قساوت در يك مقياس وسيع جهانى بر بشر سايه افكنده و انواع تبهكاريها و بى بندوباريهاى جنسى ، پناه بردن به آغوش ‍ فحشاء، الكل ، مواد مخدر، فرار پسران و دختران جوان از خانواده ها و فروريختن اساس خانواده ها به وسيله طلاق و جداييهاى پى در پى ، انتحار و خودكشى و... از پديده هاى شوم للّه للّه عدم تعادل اخلاقى است كه بر جوامع علمى و صنعتى حكومت مى كند. تعجب ها وقتى فزون مى شود كه مى شنويم جهان صنعت و تكنيك و دنياى علم و دانش ، آنهايى كه خود را رهبر و حامى ملل عقب مانده و در حال توسعه معرفى مى كنند، بيش از ساير مناطق جهان در شعله هاى فساد و بدبختى و گرفتاريها و اضطرابهاى روحى مى سوزد، ولى هرگز اين شكست بزرگ و اساسى را به روى خود نمى آورد و چنان وانمود مى كند كه گويى فاجعه اى بوجود نيامده و چيزى از دست نرفته است . امّا در اين ميان بر هيچ فرد آگاهى پوشيده نيست كه در اين تمدّنهاى ظاهرفريب ، آنچه قبل از همه به دست فراموشى سپرده شده ، همانا انسان است و گرنه كدام شخص ‍ منصف و عاقلى است كه اين همه بى بندوبارى ، ستم ، وحشى گرى ، فساد، انحراف ، انحطاط، خودپرستى ، تجاوز و... را به جاى انسانيت بپذيرد و مساءله را حلّ شده تلقى نمايد؟!
امروز جنايتهاى عظيمى در حقّ انسانهاى مظلوم و بى پناه مى شود، امّا آب از آب تكان نمى خورد و كسى در مقام دادخواهى آنان بر نمى خيزد. كشورهايى كه ملّت هاى آنها، خود را در اوج انسانيت و كمال و تمدّن مى دانند، دولتهايشان در روز روشن به غارت و چپاول و كشتار ملتهاى مظلوم مى پردازند امّا تمدّن و انسانيت اين ملّت ها هيچ لطمه اى نمى بيند! گويى آنان كه در خارج از مرزهاى آنها زندگى مى كنند، حقّ حيات ندارند. اين چه انسانيتى است كه تنها در محدوده مرزهاى يك كشور معنا مى يابد و در خارج از آن ، مفهوم خود را از دست مى دهد!
روگردانى از ارزشهاى اصيل انسانى و حاكميت بى بندوبارى و افسار گسيختگى در كشورهاى مترقّى ، سبب شده است كه روز بروز بر تيرگى دلها افزوده شود و آن نور معنوى كه سبب روشنايى دلها و مايه آرامش ‍ قلبهاست ، بكلّى از بين برود و اصول و موازينى كه لازمه حيات سالم انسانى است به دست فراموشى سپرده شود و دلها در ظلمتى عميق فرو رود. همان ظلمى كه در روابط اجتماعى و بين المللى اين همه مشكلات توان فرسا را پيش آورده است تا آنجا كه امروزه كمتر انديشمند روشن دل و متفكّر آگاه ، حتّى در ديار غربت انسانيت و ارزشهاى انسانى يافت مى شود كه از اين انحطاط حاكم بر جهان ظاهرا پيشرفته ، شكوه نكند و ناله سر ندهد. نمونه هاى فراوانى از اين قبيل فريادها و شكايتها و اعترافها را در لابلاى اظهارات انديشمندان شرق و غرب مى توان يافت .
سامرست موام دانشمند روانشناس آمريكايى مى گويد:
امروز اروپا خداى خود را كنار گذاشت و از نو به خداى تازه اى ايمان آورد و آن معبود تازه كار علم است امّا جاى تاءسف است كه علم يك موجود اضطراب بخش است ، چون دائم دستخوش تحّول و دگرگونى بوده و به آن نمى توان اتّكاى دائمى جست . آنچه ديروز مسلّم بود امروز مورد ترديد، و فردا بكلّى منتفى مى شود و به همين جهت بندگان علم دائم در حال تشويق و اضطراب بوده و هرگز آرامش ندارد.
(1)
جامه شناسان آمريكايى عقيده داشتند كه تعليم و تربيت خوب ، بهترين راه جلوگيرى از گسترش جنحه و جنايت است . ولى بنا به نوشته مطبوعات ، تشديد و گسترش جنحه و جنايت در چند سال گذشته ، در آن مرز و بوم ، خلاف اين ادّعا را اثبات مى كند. نسل جوان آمريكا كه بهترين تعليم و تربيت دانشگاهى را در آمريكا ديده اند، عامل بيش از هفتاد در صد از جنايت در سالهاى اخير بوده اند. (2)
اينها همه بيانگر اين حقيقت تلخ است كه در اين جوامع ، قبل از هرچيز، انسانيت و اخلاق فاضله انسانى ، در مسلخ تمدن جديد قربانى شده است .
راه حل اين مشكل بزرگ
وقتى علم و صنعت و اختراع و اكتشاف نمى تواند در برابر مفاسد و گرفتاريهاى اخلاقى ، سدّى ايجاد نمايد و قدرت و توانايى آن را ندارد كه آسايش روحى و معنوى بشر را تاءمين كند، پس چه كار بايد كرد؟ و به كجا بايد پناه برد؟
به نظر ما بشر امروز احتياج مبرم و نياز شديد به يك انقلاب اخلاقى دارد، تا همانطورى كه با انقلاب صنعتى خود، مشكل صنعت را حلّ كرده مشكل اخلاق را هم بر طرف نمايد. جامعه بشرى تا چراغ فروزان ايمان و فضيلت و مشعل درخشان اخلاق و معنويتى را كه از سرچشمه وحى و تعاليم آسمانى الهام گرفته اند، فرا راه خود نگيرد و حلّ مشكلات اجتماعى و روانى خود را از تعاليم عاليه پيامبران و سفيران الهى استمداد و كمك نجويد، هيچ وقت و به هيچ عنوان روى سعادت خوشبختى را نخواهد ديد. تنها عقيده به خدا و پيروى از اصول حياتبخش مكتب پيامبران است كه مى تواند به اين همه تشتّت ، اضطراب ، ترس ، وحشت ، قتل و كشتارى كه بر جوامع بشرى حكومت دارد سكون و آرامش بخشيده ، دنياى نوينى بر اساس عدل و صلح و اخوت و برادرى بر روى جهان باز نمايد. ايمان به خدا مايه آرامش بشر و موجب تسلّى قلوب و افكار مضطرب است ، كسى كه ايمان ندارد در زندگى روزمرّه فاقد پشتوانه و تكيه گاه معنوى است و در هر حال در لبه سقوط و پرتگاه هلاكت مى باشد.
آيا مى توان قبول كرد كه چنين مشكل بزرگى - كه اگر حلّ نشود، نتيجه اش ‍ سرگشتگى و بلكه تباهى و فناى نوع انسان است - در كار باشد و دستگاه عظيم و منظّم خلقت كه همواره شاهكارهاى خود را در زمينه احتياجها و نيازمنديها بروز مى دهد، اين خلاء را بپذيرد و اين نيازمندى را نديده بگيرد و از افق مافوق تدابير انسانى ؛ يعنى افق وحى به وسيله افراد پاك و آماده براى اشراقات غيبى ، او را هدايت و راهنمايى نكند؟! هرگز، هرگز.
روزگار مسلمانان چرا چنين است ؟!
حال كه اين چنين است و مشكل آنها عدم اعتقاد به وحى و هدايتها و راهنماييهاى پيامبران است ، پس مسلمانان كه اين اعتقاد را دارند، چرا به اين روز افتاده اند؟ پاسخ روشن است ؛ چون آنها خود را گم كرده اند، مسلمان بايد به خود ببالند و قدر مكتب الهام گرفته از وحى خود را بدانند. غرب را قبله آمال و آرزوهاى خود قرار نداده ، گول ظاهر فريبنده آن را نخورند و بدانند كه صداى دهل از دور خوش است .
در آنجا اخلاق كريمه سقوط و فساد و سيئه به اوج خود رسيده است . اگر مسلمانان به دامن پر محبّت اسلام بر گشته و به احكام اسلام واقعى عمل كنند، نه تنها خود هيچگونه مشكلى ندارند، بلكه مشكلات ديگران را هم رفع خواهند كرد و اين كه مى بينيم مسلمانان امروز به اين روز افتاده اند، به خاطر اين است كه از آن همه تعاليم عاليه كه از جانب مكتب آسمانى در اختيارشان قرار گرفته است ، طرفى نبسته و در اصلاح و تربيت خود آنچنان كه انتظار مى رفت سود نجسته اند؛ در نتيجه در زندگى فردى و اجتماعى خود، با انواع مشكلات و گرفتاريهاى طاقت فرسا روبرو بوده و هستند.
تمامى اين نابسامانيهاى موجود در جوامع اسلامى و در روابط بين مسلمانان ، در درجه اوّل از اين اصل ناشى شده است كه اخلاق عاليه اسلامى آنچنان كه بايد در بين مسلمانان قدر و اهميّت خود را باز نيافته و از طرف اكثريت قريب به اتّفاق مسلمانان ، جدّى گرفته نشده است .،بطورى كه در بسيارى از موارد كه احكام و تعاليم دينى با اغراض و هوسهاى شخصى تعارض و ضدّيت پيدا كرده و مبارزه اى جدّى با اميال درونى را اقتضا نموده است ، به جاى اطاعت از احكام شرع ، به پيروى از خواسته هاى درونى خويش پرداخته اند و بسا اعمال و رفتار نارواى خود را توجيه كرده اند؛ يعنى به جاى اين كه سعى كنند خود را بر اساس تعليمات اسلام تغيير داده و خويشتن را بر آن منطبق سازند، سعى كرده اند تعاليم دينى را بر اميال و خودخواهى هاى خويش تطبّق دهند و اين ، بزرگترين ستمى بوده است كه مسلمانان در حقّ اسلام روا داشته و از پيشرفت آن در ميان بشريّت ممانعت كرده اند.
اسلام چگونه ايمانى مى خواهد؟
خداوند بزرگ در توصيف مؤمنان حقيقى در قرآن مى فرمايد:
انّما المؤمنون الذين اذا ذكر اللّه وجلت قلوبهم
مؤمنان حقيقى كسانى هستند كه هر گاه نام خدا برده شود، دلهايشان مى ترسد و به لرزه مى افتد.
آيا اگر چنان ايمانى در كار بوده و دلهاى مؤمنان اين چنين در تسخير ايمان به خدا و خوف او باشد، باز هم دلهاى آنان عرصه تاخت و تاز اميال حيوانى و هواهاى نفسانى خواهد بود؟
اسلام از ما چنين ايمانى مى خواهد. و اگر ما به دامان اسلام واقعى برگرديم اسلام با تعاليم اخلاقى خود، تعادل روحى در ما پديد مى آورد. حسادتها، جاه طلبى ها، تكّبرها سوءظن ها، بدخواهى ها، حرص ها، آزها و ... را كه موجب عاقبت به شّرى مى گردند از بين مى برد و بجاى آن ، روح خيرخواهى ، عزّت نفس ، تواضع ، خوش بينى ، قناعت ، نيكوكارى ، پرهيزكارى ، راستگويى و ... كه موجب عاقبت بخيرى مى شود، در آدمى مى دمد.
از اينها كه بگذريم ، اسلام با قوانين همه جانبه اش ، با تمام عوامل فساد و تباهى مى جنگد و هر عاملى كه در رشد فكرى و روحى جامعه مؤ ثر باشد، از آن در ارشاد مردم ، بهره بردارى مى نمايد.
بنابراين ، بهترين و يا تنها عاملى كه مى تواند انسان (مسلمان و غير مسلمان ) را به سعادت برساند، همان عمل كردن به احكام نورانى دين و ايمان به خدا است كه فرمود:
الذين آمنوا ولم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الاءمن واولئك هم المهتدون
كسانى كه ايمان آوردند و ايمانشان را به ستمى نپوشانيدند، براى آنان آرامش و ايمنى است و آنهايند هدايت يافتگان .
(3)
پس اگر بشر به آن ايمانى كه اسلام مى خواهد،اعتقاد كامل پيدا كند، به سعادت مى رسد و مشكل اخلاقى اش حل مى شود
اين ايمان را چگونه حفظ كنيم ؟
آيه بالا سر سخن با مؤمنان دارد و مى گويد: اهل ايمان مواظب باشند ايمان خود را به واسطه ظلم به ديگران از بين نبرند
در اين كه شكستن دل زيردستان ، خوردن حق ديگران ، چپاول و كشتار مظلومان و... ظلم و ستمى بزرگ و آفتى سر سخت براى ايمان است ، حرفى نيست ، ولى خطرناكتر از اين براى ايمان ، ظلم به خود است
(اگر چه ظلم به ديگران ظلم به خود هم است )
ظلم به خود اين است كه مؤمن غافل و مغرور شود خود را از ديگران بهتر بداند اعمال خود را بزرگ بشمارد نخود، تكبّر و خودپسندى گريبانگيرش ‍ شده ، مانع از تواضع و فروتنى اش در برابر ديگران و تسليم بى قيد و شرط بودنش در برابر خدا شود يك دفعه كار بجايى مى رسد كه انسان آراسته به صفت ايمان ، سر از وادى ظالمين در مى آورد.
غفلت يونس پيامبر - در يك چشم به هم زدن - سرانجام كارش را بجايى رساند كه در ظلمات دل ماهى فرمود: انى كنت من الظالمين
(4) و آدم و حوا- عليهماالسلام - با يك ترك اولى مخاطب تكونا من الظالمين (5) گرديدند
بشارت و نذارت پيامبران براى حفظ اين ايمان
به همين خاطر يكى از اهداف بزرگ پيامبران بشارت و نذارت است خداى سبحان چون لطفش اقتضا مى كند كه هيچ كس را ماءيوس و نااميد نكند، پيامبرانى مى فرستد تا به گناهكاران و كافران ، آنهايى كه با وجود مقدسش ‍ غريبه اند و ناماءنوس ، مژده دهند كه اگر به طرف خدا آمده به او ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند، خدا آنها را مى پذيرد و گناهان گذشته آنها را به ديده اغماض مى نگرد و در غير اين صورت عذابى سخت در انتظار آنهاست از آن طرف به پيامبرانش مى گويد كه مؤمنين صادق را هم بترسانند كه زياد گول اعمال خود را نخورده ، مغرور نباشند كه در روز حساب باز هم اگر فضل و رحمت ما نباشد پاى همه لنگ است و لذا در چند جاى قرآن خطاب به پيامبر مى فرمايد:
انا اءرسلناك بالحق بشيرا و نذيرا
اى پيامبر! ما تو را به حق فرستاديم كه مردم را به سعادت بهشت مژده دهى و از عذاب جهنم بترسانى
(6)
و حضرت صادق (ع ) در ضمن حديثى فرمود: خداى تعالى به داود(ع ) خطاب كرد:
اى داود(ع ) مژده و بشارت ده گنهكاران را و به ترسان صديقان را.
(7)
داود عليه السلام عرض كرد: چگونه مژده دهم گنهكاران را و بترسانم صديقان را؟ خطاب آمد:
اى داود بشارت بده گنهكاران را كه من توبه آنها را مى پذيرم و گناهشان را مى بخشم و بترسان صديقين و صالحين را كه به خاطر اعمال نيك خود مغرور نشوند زيرا هر بنده كه در روز قيامت براى حساب حاضر شود هلاك مى شود.
(8)
فراز اول اين حديث مشكلى را گوشزد مى كند كه غالبا به چشم مى خورد عده اى از روى علاقه و ايمان به دنبال شناخت ضعف ها و جبران گناهان خويش مى روند و بعد از آشنا شدن با انواع نقص هاى روحى و اخلاقى در خود، گاهى دچار ياءس و نوميدى شده و چون احساس مى كنند كه خداوند گناهان و خطاهاى آنها را نمى بخشد و تلاش آنها بيهوده است ، به تصور اينكه ديگر در امر خودسازى و خوب شدن ، با شكست مواجه شده و توانايى لازم براى تهذيب كامل را ندارند دست از خود شسته و نوميد و ماءيوس از ادامه مسير باز مى مانند در حالى كه اين ياءس روز به روز از قدرت روحى آنها كاسته و چه بسا منتهى به اختلالات روحى مى گردد و همين ضعف روحى و بروز پاره اى از اختلالات ، به تنهايى آنها را در مسير سازندگى و تربيت به سوى شكست سوق مى دهد از اين رو مى توان گفت كه يكى از دامهاى شيطانى بر سر راه جويندگان حق و كمال ، همين ياءس و نااميدى است .
آنچه ابتدا بايد به آن توجه داشت اين است كه اگر كسى واقعا از درك عيوب و گناهان خود ناراحت شود و قلبا علاقمند به ترك آنها باشد، همين تاءثر قلبى همراه با تصميم بر ترك آنها، خود به خود در تضعيف آن صفات ، منشاء اثر واقع مى شود، ولى نبايد پنداشت كه اين صفات رذيله را مى توان در مدت زمان كوتاه و با تلاش اندك ، از بين برد، چرا كه اگر چنين بود، مبارزه بانفس را جهاد اكبر نمى ناميدند.
بنابراين بايد به اين نكته اساسى توجه داشت كه لازمه موفقيت در مسير تزكيه واقعى ، صبر و استقامت و پشتكار و توكل به رحمت واسعه الهى و برخوردارى از بصيرت و علم و آگاهى است تا با مداخله عوامل مخالف ؛ بخصوص وسوسه هاى شيطانى و هواهاى نفسانى ، اراده انسان در اين جهت سست نشود و از بين نرود.
شخص خداشناس همواره بايد اميد به رحمت پايان ناپذير الهى ببندد و هرگز در تحت هيچ شرايطى اين اميد را مبدل به ياءس نكند كه ياءس از رحمت خدا، از گناهان كبيره و از القائات شيطان است و خداوند آن را از خصوصيات كفار معرفى مى نمايد.
لا يياءس من روح الله الا القوم الكافرين
از رحمت خدا ماءيوس و نااميد نيستند جز كافران
اگر انسان (ولو در پايان عمر) توبه كند و تصفيه شده از دنيا برود، و در حالى به حضور خدا برسد كه از انواع آلودگيها تطهير شده است ، به فوز عظيم و توفيق بزرگى نائل شده كه نصيب سعادتمندان مى شود. به همين خاطر است كه است كه خداوند خطاب به حضرت داود مى فرمايد: اى داود به بندگان خطاكار و گناهكار من مژده و بشارت بده كه به سوى من بيايند من توبه آنها را مى پذيرم و از خطاهاى آنها چشم پوشى مى كنم .

بازآ، بازآ هر آنچه هستى بازآ

 

گر كافر و گبر و بت پرستى بازآ

 

اين درگه ما درگه نوميدى نيست

 

صد بار اگر توبه شكستى بازآ

ريشه عاقبت به شّرى
فراز دوم حديث اشاره بر اين نكته دارد كه : اگر كسى از روى واقع بينى در احوال خود تاءمل كند، مسلما مى تواند نقص هاى خود را در يابد و همين درك عيوب ، خودخواهيهاى او را در هم شكسته و مانع كبر نخوت و خودپسندى اش مى شود. بديهى است كسى كه از احوال درونى و صفات و اميال ناموزون خود بى خبر است و كسى را كاملتر از خود نمى شناسد؛ راهنماييهاى صادقانه هيچ كس را در حقّ خود نمى پذيرد و در نتيجه دستخوش غرور و تفرعن خواهد شد.
آدمى هر چه بهتر و كاملتر خود را بشناسد و بر ضعفها و نقصهايش واقف شود، همين توجه بر عيبهاى خود،او را خاضع تر و افتاده تر مى كند و آن سّد عظيم خودبينى و خودپسندى را در هم مى شكند و نوعى خضوع طبيعى به دنبال دارد.
يكى از تفاوتهاى انسانهاى كامل و ناقص در اين است كه شخص ناقص و بى خبر، همواره امتيازات خود را مى بيند و از مشاهده عيوب و نقصهاى خود غافل است و لذا مغرور و خودپسند است اما انسانهاى تربيت يافته كه مراحلى از كمال معنوى را پشت سر نهاده اند، همواره عيوب خود را در نظر مى آورند و امتيازات خود را ناديده گرفته و فراموش مى كنند و در نتيجه دستخوش غرور و خودبينى نمى شوند.
خودپسندى و رضايت از خود، از زشت ترين امور و از موانع اساسى بر سر راه تكامل است . حضرت على (ع ) مى فرمايد:
شّرالاءمور، الرّضا عن النّفس
بدترين كارها خوشنودى از خود است .
(9)
انسان نبايد عجب داشته و از اعمال و عبادات خود زياد راضى باشد، بلكه هميشه بايد براى عاقبت كارهاى خود دعا كند. عاقبت به خيرى از درخواستهايى است كه همه اولياى الهى بدون استثنا حتّى پيامبران و ائمه اطهار - عليهم السلام - آن را از خدا مى خواستند. و اين كه در دعاهاى رسيده از امامان معصوم - عليهم السلام - مى خوانيم :
اللهمّ اجعل عواقب امورنا خيرا گوياى همين مطلب است .
البته روشن است كه پيامبران و اولياى الهى عاقبت بخيرند، آنها با اين دعاها مى خواهند به ما نشان دهند كه اى انسانهاى كم ظرفيت ! به اندك عملى كه انجام مى دهيد مغرور نشويد. از عبادات و اعمال نيك خود راضى و خوشنود نگرديد كه شيطان هميشه در كمين است و ممكن است در آخرين لحظات زندگى ، شما را بفريبد و عاقبت شما دگرگون شود. لذا براى اينكه فرجام كار شما نيك شود دعا كنيد.
امام محمد باقر(ع ) فرمود:
ثلاث قاصمات الظّهر؛ رجل استكثر عمله و نسى ذنوبه و اءعجب براءيه
سه چيز كمر شكن است ؛ شخصى كه عمل خود را زياد و بزرگ پندارد و گناهان خود را فراموش كند و خودپسند باشد و به راءى خود عمل كند.
(10)
همانطور كه مشاهده مى كنيد در اين حديث نيز بزرگ شمردن اعمال و مغرور شدن به آنها سرزنش شده ، پس ما نبايد كارهاى نيك خود را زير ذره بين بگذاريم كه بزرگ جلوه كند و اعمال زشتمان در لابلاى آنها گم شود.
بطور كلى ما اگر عبادتى هم مى كنيم ، نبايد خود را طلبكار به حساب آوريم ، بلكه بايد هميشه و در همه حال خود را بدهكار فرض كنيم . اگر در مقابل خداوند براى اداى تكليف حاضر مى شويم ، بدهكارانه باشد نه طلبكارانه ؛ چطور شخص بدهكار ذليلانه در برابر طلبكار مى ايستد، ما هم در هر حال بايد خودمان را مديون حساب كنيم ، اگر كار خوبى مى كنيم مغرور نشويم و آن را قبول شده حساب نكنيم ، بلكه اميد قبولى آن را داشته باشيم و براى قبولى آن دعا كنيم . ما بايد در يك برزخ خوف و رجا به سر بريم . در عين حالى كه بترسيم و خوف اين را داشته باشيم كه آيا با اين همه قصور و كوتاهى خداوند اين همه قصور و كوتاهى خداوند اين اعمال ناچيز ما را قبول مى كند؟ در همان حال به رحمت خدا اميد داشته باشيم ، زيرا ياءس از رحمت خدا گناهى است بزرگ و شخص ماءيوس مركبى است راهوار براى شيطان .
و از آن طرف مغرور شدن به اعمال نيك و بزرگ شمردن عبادات هم محطّ سوارى شيطان است ، لذا خداوند تبارك و تعالى به داود(ع ) خطاب مى كند كه به بندگان صالح و نيكوكار من بگو كه مغرور نشده و گول اعمال خود را نخورند، زيرا كه فرداى قيامت ، ما هر كس را براى حساب و كتاب حاضر كنيم هلاك شود. شاعرى در اين زمينه بسيار عالى سروده است :

حكم مستورى و مستى همه بر خاتمه است

 

كس ندانست كه آخر به چه حالت برود

 

اى بسا كافر كه مؤمن گشت و رفت

 

وى بسا مؤمن كه ايمان هشت و رفت

مناسب و بجاست براى كامل كردن اين بحث ، تمسّك كنيم به چند روايت از معصومين - عليهم السلام :
عن اءبى عبداللّه (ع ) قال : المؤمن بين مخافتين : ذنب قد مضى لايدرى ماصنع الله فيه ، و عمر قد بقى لايدرى مايكتسب فيه من المهالك فهو لايصبح الا خائفا و لا يصلحه الا الخوف
امام صادق - عليه السلام - فرمود: مؤمن بين دو ترس واقع شده ؛ يكى گناهى كه انجام داده ، نمى داند خداوند درباره آن گناه ، با او چه مى كند. دوم آن كه نمى داند در بقيه عمرش چه كار ناشايستى از او سر خواهد زد، لذا پيوسته ترسان است و اصلاحش نمى كند مگر همين ترس .
(11)
قال رجل لرسول الله (ص ) : قول الله تعالى والذين يؤتون ما آتوا و قلوبهم وجله اءنهم الى ربهم راجعون يعنى بذالك الرجل الذى يزنى و يسرق و يشرب الخمر و هو خائف ؟ قال ولكن الرجل الذى يصلى و يصوم و يتصدق و هو مع ذلك يخاف ان لا يقبل منه .
مردى به حضرت رسول (ص ) عرض كرد منظور اين كلام خداوند كه مى فرمايد: كسانى كه انجام مى دهند آنچه (بايد) انجام دهند، باز قلبهايشان ترسان است ، اين اشخاص به سوى پروردگار خود بر مى گردند. مراد خداوند اشخاصى است كه زنا و سرقت و شرب خمر مى كنند و مى ترسند؟ خداوند چگونه از آنها كيفر بكشد؟ پيامبر(ص ) در جواب آن مرد فرمود: نه ، مراد، اين اشخاص نيستند، بلكه منظور خداوند از اين آيه ، اشخاصى هستند كه نماز مى خوانند و روزه مى گيرند و صدقه نيز مى دهند، با اين حال مى ترسند. خدا آن اعمال را از ايشان قبول نكند.
(12)
عن اءبى عبدالله (ع ) قال : كان اءبى (ع ) يقول اءنه ليس من عبد مؤمن الا و فى قلبه نوران ؛ نور خيفة و نور رجاء لو وزن هذا لم يزد على هذا ولو وزن هذا لم يزد على هذا
حضرت صادق (ع ) فرمود : پدرم مى فرمود: در قلب هر مؤمنى دو نور است ؛ يكى نور خوف و ترس ، دوّم نور رجاء و اميدوارى كه اگر هر يك از اين دو نور را وزن كنند از ديگرى ذرّه اى زيادتر نمى شود و وزنشان مساوى است .
(13)
در آينه تاريخ
ما براى اينكه بدانيم چه كسانى اين انوار در قلبشان بوده (عاقبت به خيران ) و چه كسانى اين نورها در دلشان سوسويى هم نداشت (عاقبت به شّران ) نگاهى گذرا به تاريخ انداختيم تا ببينيم چه مى گويد.
اين موضوع غير قابل انكار است كه تاءثير تاريخ در جنبه هاى اخلاقى ، بيشتر از قسمت هاى ديگر است ، زيرا هر صفحه از زندگانى پيشينيان ، درس عبرت و پندى براى آيندگان است ، همانطورى كه براى آگاهى از زشتى و زيبايى ظاهرى و آراسته نمودن صورت ، به آينه نياز داريم ، تا در مقابل خود گذارده ، با ديدن صورت خويش پى به كثافت و پليدى ظاهر ببريم و آن را بر طرف نماييم ، براى كامل كردن اخلاق و ساختن يك زندگى شرافتمندانه هم احتياج به آينه اى داريم كه زشتيهاى سيرت در آن منعكس شود تا به رفع آنها همّت بگماريم .
صافترين و بهترين آينه براى جلوه گر نمودن معايب سيرت ، تاريخ و غور در زندگى گذشتگان است ، چنانكه زشتيهاى صورت در شيشه شفّاف نمودار است ، پليديهاى سيرت هم در آينه تاريخ ، هويدا است و نتيجه كردار پسنديده و يا ناپسنديده يا ناپسند هر يك از نياكان ما كه در صفحات تاريخ ثبت گرديده ، بهترين راهنماى اخلاقى براى ما خواهد بود. شما اگر توجّهى به بهترين كتاب اخلاقى ؛ يعنى قرآن مجيد كنيد خواهيد ديد كه براى تهذيب اخلاق و ايجاد سيرتهاى پسنديده ، هميشه با پند و مثال و شرح زندگى گذشتگان ، دستورات اخلاقى به ما مى دهد، بطورى كه بيش از يك ثلث اين كتاب آسمانى ، اختصاص به شرح زندگى پيشينيان دارد. در ذيل هر داستانى ، دانشمندان و مردمان با فكر را، به گرفتن نتيجه اخلاقى آن داستان گوشزد مى كند.
مثلا در آخر سوره يوسف ، پس از شرح زندگانى يعقوب و فرزندانش و جريان عشق شورانگيز زليخا به حضرت يوسف و تفصيل ارتقاى ظاهرى آن پيامبر بزرگ ، از زندان به سلطنت ، با يك جمله كوتاه مى فرمايد:
و لقد كان فى قصصهم عبرة لاءولى الاءلباب
در داستان آنها پند و عبرت است براى مردمان با عقل و فهميده
(14)
اين مقاله كه با هدف كمك به سازندگى معنوى و اخلاقى جامعه ؛ بخصوص ‍ نسل جوان ، تدوين شده است به مطالعه نكاتى خاص از تاريخ زندگانى گذشتگان مى پردازد و بطور كلّى مى توان گفت مطالب آن عبارتند از:
1 - عاقبت بخيران ؛ كسانى كه ابتدا و شروع خوبى نداشتند ولى به عللى (؟) فرجام و انتهاى خوبى پيدا كردند و به اصطلاح ما عاقبت بخير شدند.
2 - عاقبت به شرّان : كسانى كه ابتدا و شروع خوبى داشتند ولى به عللى (؟) پايان بدى پيدا كردند و عاقبت به شرّ شدند.
3 - افرادى كه شروع بدى نداشتند، ولى چون خيلى زود رشد كرده پلّه هاى نردبانى ترقّى را پشت سر گذاشته ، به مقامات عالى رسيدند (البته چند مورد) به مناسبت ذكرى به ميان آمده است .
(15)
بالاءخره ما در اينجا آينه تمام نمايى از گروهى از انسانها كه از منجلاب بدبختى و ضلالت پا به كشتى نجات نهادند و به عكس ، كسانى كه عذب فرات سعادت و نجات را چشيدند ولى چون خود نساخته بودند و مغرور شدند و باز هم خوراكشان ملح اجاج بدبختى و ضلالت شد، جلو روى شما نمايان مى كنيم . براى حسن ختام اين بحث مناسب ديدم خاطره اى را از بزرگى (16) درباره عاقبت به خيرى بياورم .
ايشان از قول يكى از فضلاى محترم نقل مى كرد كه آن آقا گفت : رفته بودم مشهد مقدّس ، زيارت حضرت على بن موسى الرضا(ع )، يك روز رفتم حرم زيارتى كردم و... وقتى كه مى خواستم از حرم بيرون بيايم ، ديدم كه سه نفر از بزرگان علما و اهل دل مشهد هم در حرم هستند و هر كدام با فاصله ، در گوشه اى مشغول زيارت و راز و نياز مى باشند. با خود گفتم : خوب است بروم سؤ الى از اين آقايان كنم ، ببينم جوابشان چيست ؟ آنگاه نزد يكى از آن آقايان رفته و به او گفتم : آقا، اگر قرار باشد كه خداوند همين حالا يكى از دعاهاى شما را مستجاب كند، شما چه چيزى از خدا مى خواهيد؟ آن بزرگ گفت : از خدا مى خواهم كه عاقبتم را بخير گرداند. از او خداحافظى كرده به سراغ عالم بزرگوار ديگر رفتم و از او هم همين سؤ ال را كردم . او هم گفت : از خدا مى خواهم كه عاقبتم را بخير گرداند. نزد عالم سوم رفته و از او نيز پرسيدم اگر خداوند بخواهد يكى از دعاهاى شما را به درجه اجابت برساند، شما از خداوند چه تقاضايى مى كنيد؟ آن بزرگوار در پاسخ گفت : از خداوند بزرگ مى خواهم عاقبت امورم را بخير بگرداند.
(17)
پروردگارا! به مقام اوليا و دوستان خودت ، تو را سوگند مى دهيم اين تحفه ناقابل را از ما بپذير و عاقبت ما را هم

نصوح مردى بدون ريش ؛ همانند زنان بود. دو پستان داشت و در يكى از حمامهاى زنانه زمان خود كارگرى مى كرد. او كيسه كشى و شستشوى اين زن و آن زن را بر عهده داشت . به اندازه اى چابك و تردست بود كه همه زنها مايل بودند كار كيسه كشى آنان را، او عهده دار شود.
كم كم آوازه نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسيد و او ميل كرد كه وى را از نزديك ببيند. فرستاد حاضرش كردند، همين كه دختر پادشاه وضع او را ديد پسنديد و شب او را نزد خود نگهداشت . روز بعد دستور داد حمام را خلوت كنند و از ورود افراد متفرّقه جلوگيرى نمايند، آنگاه نصوح را به همراه خود به حمام برد و تنظيف خودش را به او واگذار كرد. وقتى كار نظافت تمام شد، دست قضا در همان وقت ، گوهر گرانبهايى از دختر پادشاه گم شد و او چون آن را خيلى دوست مى داشت در غضب شد و به دو تن از خدمتكاران مخصوصش فرمان داد همه كارگران را بگردند، تا بلكه آن گوهر پيدا شود.
طبق اين دستور، ماءموران كارگران را يكى بعد از ديگرى مورد بازديد خود قرار دادند، همين كه نوبت به نصوح رسيد، با اين كه آن بيچاره هيچگونه خبرى از گوهر نداشت ولى از اين جهت كه مى دانست تفتيش آنان سرانجام كارش را به رسوايى مى كشاند، حاضر نمى شد او را بگردند. لذا به هر طرفى كه ماءمورين مى رفتند تا دستگيرش كنند او به طرف ديگر فرار مى كرد و اين عمل او آن طور نشان مى داد كه گوهر را او ربوده است . و از اين نظر ماءمورين براى دستگيرى او اهميّت بيشترى قائل بودند. نصوح هم چون تنها راه نجات را اين ديد كه خود را ميان خزانه حمام پنهان كند، ناچار خودش را به داخل خزانه رسانيد و همين كه ديد ماءموران براى گرفتنش به خزانه وارد شدند، و فهميد كه ديگر كارش از كار گذشته و الان است كه رسوا شود، به خداى متعال متوجّه شد و از روى اخلاص توبه كرد و دست حاجت به درگاه الهى دراز نمود، و از او خواست كه از اين غم و رسوايى نجاتش ‍ دهد.
به مجرّد اين كه نصوح حال توبه پيدا كرد، ناگهان از بيرون حمّام آوازى بلند شد كه دست از آن بيچاره برداريد كه دانه گوهر پيدا شد. پس ، از او دست كشيدند و نصوح خسته و نالان شكر الهى را بجاى آورده ، از خدمت دختر پادشاه مرخّص شد و به خانه خود رفت ، هر اندازه مالى را كه از راه گناه كسب كرده بود، بين فقرا تقسيم كرد. و چون اهالى شهر از او دست بردار نبودند (به اصرار از او مى خواستند كه آنها را بشويد)، ديگر نمى توانست در آن شهر بماند. از طرفى هم نمى توانست راز خودش را براى كسى اظهار كند، ناچار از شهر خارج شد و در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود سكونت نمود و به عبادت خدا مشغول گرديد.
اتّفاقا شبى در خواب ديد كسى به او مى گويد: اى نصوح ! چگونه توبه كرده اى و حال آن كه گوشت و پوستت از مال حرام روييده است ، تو بايد كارى كنى كه گوشتهاى بدنت بريزد. نصوح وقتى از خواب بيدار شد با خود قرار گذاشت كه سنگهاى گران وزن را حمل كند و بدين وسيله خودش را از گوشتهاى حرام بكاهاند و خلاص نمايد.
نصوح اين برنامه را مرتّب عمل مى كرد، تا در يكى از روزها كه مشغول كار بود چشمش به گوسفندى افتاد كه در آن كوه مشغول چرا بود، به فكر فرو رفت كه اين گوسفند از كجا آمده و مال كيست ؟ تا آن كه عاقبت با خود انديشيد كه اين گوسفند قطعا از چوپانى فرار كرده است و به اينجا آمده است و آن گوسفند را گرفت و در جايى پنهانش كرد، و از همان علوفه و گياهان كه خود مى خورد به آن نيز خورانيد و از آن مواظبت مى كرد تا آنكه گوسفند به فرمان الهى به تكلم آمد و گفت : اى نصوح ! خدا را شكر كن كه مرا براى تو آفريده است . از آن وقت به بعد نصوح از شير ميش مى خورد و عبادت مى كرد.
تا اين كه روزى عبور كاروانى - كه راه گم كرده بود و كاروانيانش از تشنگى نزديك به هلاكت بودند - به آنجا افتاد. وقتى چشمشان به نصوح افتاد از او آب خواستند، نصوح گفت : ظرفهايتان را بياوريد تا به جاى آب شيرتان دهم . آنان ظرفهاى خود را مى آوردند و نصوح از شير پر مى كرد و به قدرت الهى هيچ از شير آن كم نمى شد، و بدين وسيله نصوح كاروانيان را از تشنگى نجات داد، و راه شهر را به آنان نشان داد. آنان راهى شهر شدند و هر يك از مسافرين در موقع حركت ، در برابر خدمتى كه به آنها شده بود، احسانى به نصوح نمودند. و چون راهى كه نصوح به آنها نشان داده بود نزديكترين راه به شهر بود، آنان براى هميشه محل رفت و آمد خود را آنجا قرار دادند.
به تدريج ساير كاروانها هم بر اين راه مطلع شدند. آنها نيز ترك راه قديمى نموده ، همين راه را اختيار نمودند، قهرا اين رفت و آمدها، درآمد سرشارى براى نصوح داشت و او از محل اين درآمدها بناهايى ساخت ، و چاهى احداث كرد و آبى جارى نمود و كشت و زراعتى به وجود آورد و جمعى را هم در آن منطقه سكونت داد، و بين آنها بساط عدالت را مقرر نمود و برايشان حكومت مى كرد و جمعيتى كه در آن محل سكونت داشتند، همگى به چشم بزرگى بر نصوح مى نگريستند.
رفته رفته آوازه حسن تدبير نصوح ،به گوش پادشاه وقت كه پدر آن دختر بود رسيد، پادشاه از شنيدن اين خبر، شوق ديدار بر دلش افتاد. لذا دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت كنند. وقتى دعوت پادشاه به نصوح رسيد، اجابت نكرد و گفت : مرا با دنيا و اهل آن چكار؟ و سپس از رفتن به دربار عذر خواست . چون كه ماموران اين سخن را براى پادشاه نقل كردند، بسيار تعجب كرد و اظهار داشت حال كه او براى آمدن حاضر نيست پس ‍ خوب است كه ما نزد او برويم ، تا هم او و هم قلعه نوبنيادش را از نزديك ببينيم . از اين رو با نزديكان و خواصش به سوى اقامتگاه نصوح حركت كردند. آنگاه كه به آن محل رسيدند به قابض الارواح امر شد كه جان پادشاه را بگيرد و به زندگانى وى خاتمه دهد.
پادشاه بدرود حيات گفت و چون اين خبر به نصوح رسيد و دانست كه وى براى ملاقات او از شهر خارج شده ، تشييع جنازه اش شركت كرد و آنجا ماند تا به خاكش سپردند، و از اين نظر كه پادشاه پسرى نداشت اركان دولت ، مصلحت را در آن ديدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. پس چنان كردند و نصوح چون به پادشاهى رسيد، بساط عدالت را در تمام قلمرو و مملكتش گسترانيد و بعدا با همان دختر پادشاه كه ذكرش در پيش رفت ، ازدواج كرد، چون شب زفاف فرا رسيد و در بارگاهش نشسته بود، ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت : چند سال قبل ، به كار شبانى مشغول بودم و گوسفندى را گم كردم و اكنون آن را نزد تو يافته ام ، آن را به من رد كن . نصوح گفت : بله چنين است ، الان دستور مى دهم گوسفند را به تو تسليم كنند. آن شخص گفت : چون از گوسفند من نگهدارى كرده اى هر آنچه از شيرش ‍ خورده اى بر تو حلال باد ولى آن مقدار از منافعى كه به تو رسيده ، نيمى از آن تو باشد و بايد نيم ديگرش را به من تسليم دارى .
نصوح امر كرد تا آنچه از اموال منقول و غير منقول كه در اختيار دارد، نصفش را به وى بدهند منشيان را دستور داد تا كشور را نيز بين آن دو تقسيم كنند. آنگاه از چوپان معذرت خواهى كرد تا بلكه زودتر برود. در آن موقع چوپان گفت : اى نصوح ! فقط يك چيز ديگر باقى مانده كه هنوز قسمت نشده است . نصوح پرسيد آن چيست ؟ شبان گفت : همين دخترى كه به عقد خود درآورده اى ؛ چرا كه او نيز از منفعت اين ميش بوده است . نصوح گفت : چون قسمت كردن او مساوى با خاتمه دادن حيات وى است ، بيا و از اين امر در گذر. شبان قبول نكرد. نصوح گفت : نصف دارائى خودم را به تو مى دهم تا از اين امر درگذرى ، اين مرتبه هم قبول نكرد. نصوح اظهار داشت : تمامى دارائى خود را مى دهم تا از اين امر صرف نظر كنى ، باز نپذيرفت . نصوح ناچار جلاد را طلبيد و گفت : دختر را به دو نيم كن . جلاد شمشير را كشيد تا بر فرق دختر بزند، دختر از ترس لرزيد و جزع كرد و از هوش ‍ رفت .
در اين هنگام شبان دست جلاد را گرفت و خطاب به نصوح كرد و گفت : بدان كه نه من شبانم و نه آن گوسفند است ، بلكه ما هر دو ملك هستيم كه براى امتحان تو فرستاده شده ايم و در آن موقع گوسفند و شبان هر دو از نظر غايب شدند. نصوح شكر الهى را بجا آورد و پس از عروسى تا مدتى كه زنده بود سلطنت مى كرد. بعضى گفته اند آيه شريفه توبوا الى الله توبة نصوحا
(18) اشاره به توبه همين شخص ‍ دارد.(19

 

بخش نامه مسابقات

 

 

 هیئت ووشو شهرستان........

مسئول محترم سبک.......

مدیر باشگاه ورزشی

موضوع:مسابقات قهرمانی استان سبک فنزی چوان

باسلام

       احتراما به استحضار می رساند سبک فنزی چوان ووشو استان در نظر دارد اولین دوره مسابقات قهرمانی خود را در شهرستان لنجان برگزار نماید.لذا شرایط برگزاری مسابقات به شرح ذیل جهت ابلاغ به حضورایفاد می گردد.

1-زمان ومکان ثبت نام و وزن کشی: شعبه 1- ساعت 14الی 17روزپنج شنبه مورخ 14/7/90 در اصفهان، خیابان پروین،خیابان حکیم شفائی ،کوچه ابن یمین ،حسینیه ائمه اطهار،باشگاه ورزشی ائمه اطهار

شعبه 2- زرین شهر بلوار معلم مصلی نماز جمعه ،باشگاه آدینه ساعت 13الی 16

2- زمان ومکان مسابقات:15/7/90 در شهرستان لنجان ، شهر زاینده رود، محله كله مسيح، ورزشگاه غدير

3-رده سنی مسابقات:

نونهالان:7الی12سال متولدین 14/7/1378 الی 14/7/1383

نوجوانان:13الی15سال متولدین 14/7/1375 الی 14/7/1377

جوانان:15الی 18سال متولدین14/7/1372 الی 15/7/1375

بزرگسالان 18الی 35سال تمام متولدین 15/7/1372 به قبل

 

 

بخش های مسابقاتی تالو:

نونهالان:فرم دست سن لو وفرم های پایه سلاح های دائوشو،چیانگ شو،گوئن شو،جین شو

نوجوانان:7فرم استاندارد چانگ چوان ،نان چوان ،تایچی چوان

جوانان:10فرم استانداردچانگ چوان،نان چوان،تایچی چوان

تالو سنتی)

 - کلیه فرم های سنتی که بالای 50ثانیه باشندشامل:سلاح های کوتاه ،بلند،ریسکی ومسابقات مبارزه نمایشی(دوئلین)

- امتیاز دهی در اجرای تالو به صورت مجموع محاسبه می گردد.

- برای گروه سنی نونهالان ،نوجوانان،برای اجرای فرم محدودیت زمانی وجود ندارد.     

5-اوزان مسابقات:

نوجوانان 12وزن (28-31-34-37-40-43-46-49-52-56-60-65-)

جوانان 8 وزن (48-52-56-60-65-70-75-80-)

بزرگسالان 11وزن (48-52-56-60-65-70-75-80-85-90-90+)

6- قوانین مربوط به ساندا نوجوانان:

- ضربات دست وپا به سر دارای اخطار می باشد.

- سایر نقاط مجاز ضربه طبق قوانین مسابقات جوانان وبزرگسالان می باشد.

- هر راند یک دقیقه بوده واستراحت بین راند 30ثانیه می باشد

- فرود آوردن حریف باسر در فنون در گیری ممنوع ودارای اخطار می باشد.

- استفاده از سکو برای این گروه سنی ممنوع می باشد.

7- نوع پوشش شرکت کنندگان :کلاه ،لثه ،کاپ،دستکش، هوگو، (برای شرکت کنندگان رده سنی نوجوانان روپایی وساق بند الزامی است.)

8- مبلغ ورودیه مسابقات: مبلغ 150000ریال می باشد.

-هزینه تغذیه: در صورت تمایل مبلغ 35000 ریال برای تهیه غذا به ورودیه مسابقات اضافه می گردد

9-جوایز مسابقات:مدال وحکم قهرمانی

- به نفرات اول ساندا بزگسالان وجوانان کمربند طلایی اهدا می گردد.

- به نفرات برتر ساندا نوجوانان وتالوهر چهار رده سنی جوایز نفیس اهدا می گردد.

- به تیم های برترجام تعلق می گیرد.

10- مدارک مورد نیاز:

اصل وکپی کارت ملی وشناسنامه ،دوقطعه عکس 4*3،بیمه ورزشی سال 90 (که حداقل 72 ساعت از صدور آن گذشته باشد)، معرفی دو نفر مربی برای تیم بایک قطعه عکس ، رضایتنامه والدین برای شرکت کنندگان زیر 18سال ، پر کردن فرم تعهد نامه

 

 

 

علیرضا جلالی

رئیس سبک فنزی چوان استان اصفهان   

 

      

 

جهت اطلاعات بیشتر باشماره تلفن 09138902646 تماس بگیرید.

 

تقدیر بانوان

جشن تجلیل از قهرمانان مسابقات کشوری بانوان در تاریخ 18/6/90 در باشگاه ائمه اطهار شهر اصفهان برگزار گردید. در این مراسم مسئولین سبک از جمله استاد جلالی رئیس سبک در استان ،آقای ایزدی دبیر سبک در استان، آقای شجاعی مسئول سبک در شهرستان اصفهان ،استاد احمدی از مربیان فعال استان اصفهان واعضای کمیته ها حضور داشتند. دراین مراسم هنرجویان سبک هم نمایش بسیار زیبایی از حرکات ووشو برای میهمانان به اجرا گذاشتند.در پایان هم از تمامی قهرمانان با جوایز نفیس تقدیر به عمل آمد.                                                                                                   

برد مقتدرانه تیم ملی ووشوی  ایران برابر ترکیه

برد مقتدرانه تیم ملی ووشوی مردان ایران برابر ترکیه

تیم ملی ووشوی مردان کشورمان طی یک مسابقه تدارکاتی که امروز یکشنبه 13 شهریور در آکادمی ووشو برگزار شد، با اقتدار تیم ملی ووشوی ترکیه را مغلوب کرد.

به گزارش روابط عمومی فدراسیون ووشو، در این مسابقه که به منظور کسب آمادگی 2 تیم جهت حضور در یازدهمین دوره رقابتهای جهانی آنکارا برگزار شد، تیم ملی ووشوی ایران با حساب 4  بر یک از سد حریف خود گذشت.

در وزن 52- کیلوگرم "حمیدرضا محمودی" با حساب 2 بر صفر "یاسین یاواش" را مغلوب کرد.

در وزن 60- کیلوگرم "علی یوسفی" در 2 راند متوالی "فکری سوز اوز تورک" را شکست داد.

در وزن 75- کیلوگرم "جواد آقایی" در 2 راند پیاپی "رمضان امره اوغورلو" را پشت سر گذشت.

و در وزن 85- کیلوگرم "حمیدرضا قلی پور" در راند اول "فاتح ییلدیز" را ناک اوت کرد.

همچنین "حمیدرضا محمودی" در وزن 48- کیلوگرم با نماینده ترکیه یعنی "یاسین یاواش" قرار گرفت که به دلیل شکستگی سر در راند اول مسابقه نیمه تمام ماند و نماینده ترکیه به پیروزی رسید.

برتری مطلق  تیم ملی ووشوی بانوان کشورمان مقابل تیم ملی زنان ترکیه

تیم ملی ووشوی بانوان کشورمان در اولین مسابقه تدارکاتی خود مقابل تیم ملی ووشوی زنان ترکیه به منظور کسب آمادگی جهت حضور در یازدهمین دوره رقابتهای جهانی آنکارا برگزار شد، با برتری مطلق مقابل میهمان خود به برتری دست یافت.

به گزارش روابط عمومی فدراسیون ووشو، در این مسابقه که امروز یکشنبه 13 شهریورماه در آکادمی  ووشو برگزار شد، تیم ملی ووشوی 4 نفره بانوان ایران با برتری کامل ترکیه را مغلوب کرد.

در وزن 52- کیلوگرم "الهه منصوریان"  در 2 راند پیاپی از سد "صدا اروغلو" گذشت .

در وزن 56- کیلوگرم "راضیه طمهاسبی" هم در 2 راند متوالی آیلا ییلدریم را مغلوب نمود.

در وزن60- کیلوگرم "مریم هاشمی" با حساب 2 بر صفر سونیا کلیک را شکست داد.

و بالاخره در وزن 70- کیلوگرم "ملیحه فضلی" در 2 راند پیاپی الیس کلش را مغلوب نمود.

گفتنی است؛ تا دقایقی دیگر تیم ملی ووشوی مردان ایران و ترکیه به مصاف هم می روند که نتایج آن متعاقبا ارسال خواهد شد.

 

جهت دیدن عکس به ادامه مطلب توجه نمایید

ادامه نوشته

بازدید رئیس تربیت بدنی

در حرکتی بسیار زیبا ووشوکاران سبک فنزی چوان از باشگاه شهر زاینده رود با تکواندوکاران این شهر اردو مشترک تمرینی گذاشتند.جناب آقای باتوانی رئیس محترم تربیت بدنی لنجان وآقای هاشمی عضو شورای اسلامی شهر ورئیس کانون قرآنی این شهر نیز از تمرین مشترک دیدن نمودند و ورزشکاران را مورد تمجید قرار دادند وقول دادند به دلیل افتخار آفرینی های متعدد این باشگاه در میادین استانی وکشوری به زودی امکانات بیشتری به این  ورزشگاه تازه تاسیس ارائه خواهد داد..در پایان هم استاد صالحی واستاد جلالی از حضور گرم آقای باتوانی وآقای هاشمی تشکر ویژه نمودند.  

 

جهت دیدن عکس به ادامه مطلب توجه بفرمایید                       

ادامه نوشته

بدنسازی رزمی

 

یکی از تفکرات اشتباهی که در مورد بدنسازی رزمی انجام می گیرد این است که بیشتر ورزشکاران رزمی از وزنه های سبک وحرکت سریع استفاده می کنند .این متد مدت هاست که در افکار رزمی کاران قرار گرفته واشتباه می باشد.ماهیچه ها تحت فشار وسنگینی قدرت انقباضی عضلانی پیدا می کنند حالا چه طور با یک وزنه سبک که برای ماهیچه هیچ تاثیری ندارد می توان آن راقوی نمود.خود ماهیچه مدتی هم که با وزنه سنگین بر روی آن کار می کنیم پس از مدتی به سنگینی عادت می کند و وزنه برایش آسان می گردد حالا چه برسد به اینکه برای مدت طولانی یک وزنه سبکم رو هم بخواهیم کار کنیم آن وقت ماهیچه هیچ تفاوتی نمی کند.ورزشکاران دو سرعت را اگر ببینید متوجه می شوید که چه عضلات بزرگ و ورزیده ای دارند که اینها حاصل تمرینات بدنسازی قدرتمند وحساب شده ای است ولی از سرعت بدنشان هم کاسته نشده وتازه سریعترین انسانهای روی زمین هم هستند.متاسفانه مربیان ما علم روز تمرین رو ندارند وبا ادعاهای زیاد هم حاضر نیستند به دنبال به روز کردن علم ورزشی خود باشند.هر روز تمرین ومتد جدید ورزشی به دنیای ورزش ارائه می شود که ما باید با آنها آشنا شویم ولی متاسفانه تمرینات قدیمی وبدون ارزشی را انجام می دهند که ثمره آن شکست های بدون دلیل ورزشکار در میادین ورزشی است .ورزش ووشو یک ورزش بی هوازی می باشد و به همین دلیل باید ازتمرینات بافشار زیاد و زمان کم استفاده کنیم ولی متاسفانه مربی یک ساعت ورزشکار را تمرین نفس می دهد به خیال اینکه نفس ورزشکار تقویت شود ولی قافل ازینکه این مربی فقط سیستم هوازی این ورزشکار را راه انداخته و ورزشکار وقتی در مسابقه ووشو قرار می گیرد بی خیال از اینکه این مسابقه بی هوازی است می رود وبدنش کم می آورد وبه راحتی مسابقه ای که می توانست ببرد را برای اشتباه مربی اش می بازد ومربی هم داد میزنه تمرینت کمه برو بیشتر تمرین کن تا موفق  بشی .در دوره ای که چند مدت پیش در فدراسیون گذراندم استاد جلیل عطایی قهرمان ووشو آسیا مطالبی به من آموخت که تا حالا فکرش روهم نمی کردم وکسی هم ذره ای از آن را به من نیاموخته بود وحالا می فهمیدم که چه مدت عمرم به فنا رفته .قهرمان شدن نیاز به تمرینات ناب واصولی دارد که متاسفانه مربیان ما از آن غافل هستند وعده ای هم به خاطر غرور بی جا به دنبال این نیستند که مطالبی بروند وتحقیق کنند ویادبگیرند.تغذیه ورزشی خود اصول خواست دارد تا ورزشکار در حین تمرینات ضعیف نشده وبدنش در روز مسابقه کم بیاورد، بدنسازی همچنین و.... استراحت هم باید در زمره تمرینات باشد مربی می شناختم که یک روز مانده به مسابقات هم بدنسازی کار می کرد در صورتی که مربیان برجسته می دانند که 4 روز مانده به مسابقات ورشکار باید استراحت کند وذخایر کربوهیدراتی خود را پر نماید. ورزشکاران عزیز به این جمله من حتما توجه زیاد داشته باشید واین را به خاطر بسپارید ((فنیت مهم نیست معرفت مهم است)) اگر مربیتان معرفت داشته باشد وسطح فنی آن کم باشد طوری نیست خود اوشما رابه سمت افراد برجسته هدایت می کند وبرای پیروزیتان دعا می کند ولی اگر معرفت مربی نداشته باشد وبرجسته ترین مربی جهان هم باشد به روزگاری دچار می شوید که هیچ گاه افسوس هم بریتان فایده ندارد ومثل من عمری که از شما تلف شده دیگر بر نمی گردد.خلاصه موفق و موید باشید واگر سوالی از تمرینات ورزشی واصول ورزش خواستید این بنده حقیر هر اطلاعاتی داشته باشم در اختیار تمام دوستان قرار میدهم زکات علم آموختن علم به دیگران است پاینده باشید.جلالی

اینم آخر عاقبت کسی که با دختر رزمی کار ازدواج میکنه

روز قدس

در آخرین جمعه ماه مبارک رمضان ووشو کاران سبک فنزی چوان در شهرهای مختلف راهپیمایی عظیمی از خود نشان دادند.این ورزشکاران با حضور خود نشان دادند که همه ورزشکاران با یک دل آرزو آزادی فلسطین از زیر سطله اسرائیل غاصب رادارند وبا مردم فلسطین هم درد و همیارهستند.  

 

جهت دیدن عکس به ادامه مطلب توجه نمایید.    

ادامه نوشته

قرعه کشی اولین دوره لیگ ووشوی جوانان؛

 
در جلسه قرعه کشی اولین دوره رقابتهای لیگ ووشو جوانان آقایان و بانوان کشورمان، 7 تیم آقایان در 2 گروه و 6 تیم بانوان از 17 و 24 شهریور ماه به مصاف هم می روند.
 به نقل از روابط عمومی فدراسیون ووشو، نخستین دوره رقابتهای لیگ ووشو جوانان آقایان و بانوان کشورمان به ترتیب پنجشنبه 17 و 24 شهریورماه در آکادمی ووشو آغاز می شود که در بخش آقایان 7 تیم در 2 گروه به مصاف هم می روند و در بخش بانوان نیز 6 تیم در یک گروه با هم به رقابت خواهند پرداخت.
گروه 1 لیگ جوانان آقایان:
هیات کردستان، استراحت
هیات البرز، کرمانشاه
گروه 2 لیگ جوانان آقایان:
کهکیلویه و بویر احمد، هیات تهران
هیات لرستان،مسکن و شهرسازی زنجان
لیگ جوانان بانوان:
هیات تهران ،هیات اصفهان
هیات البرز ، کهکیلویه و بویر احمد
هیات خراسان رضوی ، شهدای تربیت بدنی کرمانشاه

قهرمانان ایران

استاد اجاقی واستاد جعفری از قهرمانان ماندگار در تاریخ ووشو ایران می باشند .چندی پیش استاد اجاقی از عرصه ورزش قهرمانی خداحافظی نمود وما مطالبی از ایشان در وبلاگ عرض نکردیم .کم لطفی بود که در حق این عزیزان که سال ها برای ورزش ووشو کشور افتخار آفرینی کردند مطلبی درج نکنیم.قهرمانیهای این دو عزیز را به شرح زیر برایتان اعلام می کنیم ودر آینده نیز مطالب بیشتری از این عزیزان برایتان شرح می دهیم.

قهرمانیهای استاد جعفری

کسب مقام سومی مسابقات قهرمانی جهان  ۹۷ ایتالیا
  نایب قهرمان مسابقات تورنومنت جهانی ۹۸ ترکیه
  کسب مقام سوم مسابقات قهرمانی جهان ۹۹ هنگ کنگ
  کسب مقام سوم مسابقات قهرمانی آسیا ۲۰۰۰ ویتنام
  طلای قهرمانی جهان - ۲۰۰۱ ارمنستان
  طلای قهرمانی جهان - ۲۰۰۱ ایتالیا
   کسب مدال طلای مسابقات ستارگان جهان ۲۰۰۱ چین
   طلای قهرمانی جهان - ۲۰۰۳ ماکاءو
   کسب مدال طلای مسابقات ستارگان جهان ۲۰۰۴ چین
   طلای قهرمانی جهان - ۲۰۰۵ ویتنام
   کسب مدال طلای مسابقات سلاطین رینگ ۲۰۰۶-۲۰۰۷  چین
 
قهرمانیهای استاد اجاقی

* طلا مسابقات جهانی ایتالیا-1997

* نقره بازیهای آسیایی بانکوک تایلند 1998

* طلا تورنمنت بین المللی  ترکیه- 1998

* طلا مسابقات جهانی هنگ کنگ 1999

* طلا مسابقات تورنمنت بین المللی ارمنستان- 1999

* طلا مسابقات آسیایی ویتنام-2000

* طلا مسابقات جام چهانی ساندا ایتالیا- 2001

* نقره مسابقات جهانی ارمنستان- 2001

* طلا مسابقات جام جهانی چین (قهرمان قهرمانان )- 2002

* طلا بازیهای آسیایی بوسان- 2002

* برنز مسابقات جهانی ماکائو- 2003

* طلا مسابقات آسیایی میانمار- 2004

* طلا مسابقات جام جهانی ساندا ایتالیا- 2005

* طلا تورنمنت بین المللی چین- 2007

* نقره مسابقات جهانی چین- 2007

* طلا مسابقات آسیایی ماکائو- 2008

* نقره المپیک- 2008 پکن

* طلا جام جهانی سانشو چین- 2008

*نفر سوم سلطان رینگ جهان 2009

*مدال طلای مسابقات جهانی کانادا-2009

*مدال طلای جام جهانی چین- ۲۰۱۰

 
 

سرپرست هيئت ووشو استان اصفهان استعفا داد

مراد يوسفي امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در اصفهان اظهار داشت: با اينكه استعفاي من مورد موافقت قرار گرفته است ولي در عين حال از همكاري با هيئت ووشوي استان اصفهان كناره نمي‌گيرم.
وي گفت: از ابتدا نيز قرار بر اين بود براي سالم سازي روند انتخابات رياست هيئت ووشوي استان اصفهان و همچنين جهت سامان دادن مديريتي اين هيئت، سرپستي اين مجموعه را در مدت چند ماه بر عهده بگيرم.
سرپرست هيئت ووشوي استان اصفهان با اشاره به اينكه در چند ماه اخير هيئت ووشوي استان اصفهان توانسته است جايگاه خود را به خوبي شناسايي كند، تاكيد كرد: تا قبل از آن، تيم ووشوي استان اصفهان به مدت پنج سال در رده‌بندي تيم ووشوي كشوري قرار نگرفته بود.
وي با بيان اينكه در رقابت‌هاي ووشوي چند جانبه مرصاد كرمانشاه، تيم هيئت ووشوي استان اصفهان با شركت در اين رقابت‌ها، توانست خود را به خوبي در بوته محك آزمايش قرار دهد، تصريح كرد: در اين مسابقات رده بالا، هيئت ووشو استان اصفهان توانست در جايگاه دوم قرار گيرد.
يوسفي گفت: از زماني كه مسئوليت اين هيئت بر عهده من قرار گرفته است، جابجايي در تيم مديريت اين هيئت صورت نگرفته و با همكاري دوستان و اعضاي قبلي، هيئت ووشو را به سوي موفقيت سوق داديم.
وي در مورد برگزاري دوره‌هاي تابستانه هيئت ووشوي استان اصفهان اظهار داشت: دعوت از اعضاي تيم ووشو براي برگزاري مراسم تمرين اين ورزش در اماكني مانند پارك‌‌ها يا كوه صفه براي جذب جوانان علاقه‌مند به اين ورزش زيبا از اقدامات هيئت تيم ووشوي اين استان است.
سرپرست هيئت ووشوي استان اصفهان ادامه داد: طبق برآورد‌هاي صورت گرفته در مورد تمرينات ووشوي انجام شده اعضاي تيم اين هيئت در اماكن تفريحي، رشته تاي‌چي در بين جوانان و علاقه‌مندان از مقبوليت بيشتري نسبت به ساير رشته‌هاي ووشو برخوردار است.
وي در مورد المپياد ورزش ايرانيان با بيان اينكه صد در صد با اين مقوله موافق هستم، تصريح كرد: از جمله اهداف هيئت ووشوي استان اصفهان شركت در المپياد‌هاي ورزشي آينده و المپيك آسيايي كره 2012 است

مرتضی کیانی با کسب بیشترین آرا به عنوان رئیس جدید هیئت ووشو استان اصفهان انتخاب شد.

 
با برنامه‌ریزی اداره‌کل تربیت‌بدنی استان اصفهان و فدراسیون ووشو، مجمع انتخاباتی هیئت ووشو استان اصفهان امروز برگزار شد.
در این مجمع، کیانی با کسب بیشترین آرا از مجموع آرای مأخوذه به عنوان رئیس جدید هیئت ووشو استان اصفهان انتخاب شد.
رئیس فدراسیون ووشو در این جلسه حضور نداشت و نایب رئیس فدراسیون ووشو به عنوان نماینده فدراسیون بر برگزاری مجمع انتخاباتی هیئت ووشو استان اصفهان نظارت کرد.
برای مجمع امروز، پنج نفر کاندید شده بودند اما در نهایت کیانی توانست از سایر رقبا پیشی بگیرد و به عنوان رئیس هیئت برای چهار سال آینده انتخاب شد.
در حالی امروز مجمع انتخاباتی هیئت ووشو استان اصفهان انجام ‌شد که اداره‌کل تربیت‌بدنی استان اصفهان یک ماه قبل تیمور بابا احمدی را به عنوان سرپرست هیئت به فدراسیون معرفی کرده بود اما با عدم تایید بابا احمدی، تصمیم به برگزاری مجمع انتخاباتی گرفته شد.
پیش از این مراد یوسفی سرپرستی هیئت ووشو استان اصفهان را بر عهده دارد و با اتمام زمان سرپرستی وی وظیفه داشت مقدمات برگزاری مجمع انتخاباتی هیئت استان را فراهم کند.
یوسفی شش ماه قبل جانشین علی عبدی شد که با تصمیم اداره کل تربیت بدنی استان اصفهان از سمت خود برکنار شده بود.
عبدی دو سال قبل با کسب حداکثر آرا ریاست هیئت ووشو استان اصفهان را در اختیار گرفته بود اما مدت ریاست چهار ساله وی در این هیئت به پایان نرسید.

تیم ملی ووشو جوانان کشورمان  وارد تهران شد

 
 با کسب 6 مدال طلا، 4 نقره و 10 برنز در رقابتهای آسیایی شانگهای چین؛ تیم ملی ووشو جوانان کشورمان امروز وارد تهران شد

در میان استقبال مسئولان وزارت ورزش و جوانان، دست اندرکاران فدراسیون ووشو و خبرنگاران رسانه های گروهی، تیم ملی پر افتخار ووشو جوانان ایران با کسب 6 مدال طلا، 4 نقره و 10 برنز در مسابقات آسیایی شانگهای چین وارد تهران شد.

به گزارش روابط عمومی فدراسیون ووشو، تیم ملی ووشو جوانان کشورمان با کسب 6 مدال طلا، 4 نقره و 10 برنز در 2 بخش تالو و ساندا در 2 بخش آقایان و بانوان به عنوان نایب قهرمانی ششمین دوره رقابتهای جوانان آسیا در شانگهای چین دست یافت و صبح  وارد فرودگاه امام خمینی شد.

 در این رقابتها 400 ووشوکار از 22 کشور حضور داشتند که ملی پوشان پر افتخار کشورمان توانستند با کسب بیشترین امتیاز و کسب عنوان نایب قهرمانی صبح یکم شهریور ساعت 10 و 30 دقیقه وارد تهران شد.